تبليغاتX
سلسله نعمت الهی سلطان علیشاهی

گزیده ای از دیوان شاه نعمت الله ولی

گر بیازارد مراموری نیازارم اورا                        خود کجا آزار مردم ای عزیزان من کجا

نزد ما زاری به از آزار بی زاری مباش                         تانگیرد بر سر بازار آزاری تو را

در طریقت هر چهفرمایی بجان فرمان برم                     ماجرابگذار با ما جرا آخر چرا

کفر باشد در طریق عاشقان آزار دل                      گر مسلمانی چرا آزار میداری روا

در جهان بی خودی من نعمت الله یافتم         گفت فانی شو که یابی سید ملک بقا

نوشته شده توسط فقیر ساعت 21:25 | لینک ثابت |

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

نوشته شده توسط فقیر ساعت 19:8 | لینک ثابت |

الهی آنرا که خواهی بر اندازی با درویشانش در اندازی!

نوشته شده توسط فقیر ساعت 18:42 | لینک ثابت |

شهادت مولی الموحدین امیر المومنین حیدر کرار بر شیعیان راستینش تسلیت باد.

نوشته شده توسط فقیر ساعت 13:52 | لینک ثابت |

اعیاد شعبانیه گرامی باد

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 19:37 | لینک ثابت |

یا علی مدد

نوشته شده توسط فقیر ساعت 20:15 | لینک ثابت |

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

نوشته شده توسط فقیر ساعت 0:33 | لینک ثابت |

شیخ جنید:

آن شیخ علی الا طلا ق، آن قطب به استحقاق ، آن منبع اسرار، آن مرتع انوار آن سبق برده به استادی ، سلطان طریقت جنید بغدادی (رحمه الله علیه) شیخ المشایخ عالم بود ، ودر غنون علم ودر اصول و فروع مفتی ودر معاملات وریاضتات و کرامات و کلمهات لطیف و اشارات عالی بر جمله سبقت داشت و از اول حال تا آخر روزگار پسندیده بود و مقبول، و محجوبهمه فرقت بود و جمله پیری او متفق بودند و سخن او در طریقت حجت است و به همه زبانها ستوده . و هیچ کس به ظاهر و باطن او انگشت نتوانست نهاد به خلاف سنت ، و اعتراض نتوانست کرد مگر کوران . و مقتدای اهل تصوف بود و او را سید الطایفه و لسان القوام خواندند و اعبدااا

نوشته شده توسط فقیر ساعت 21:36 | لینک ثابت |

سالروز تولد قطب سلسله جلیله نعمت اللهیه سلطان علیشاهی حضرت حاج دکتر نورعلی تابنده را به محضر مبارک حضرت بقیه الله و تمامی فقرا و دراویش تبریک و تهنیت عرض می کنیم .

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 18:24 | لینک ثابت |

نیابت امام زمان نزد صوفیه / سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه

 برای نیابت دو اصطلاح است : یکی اصطلاح فقها و اهل حدیث و دیگری اصطلاح عرفا و اهل طریق ؛ که در یکی از آنها عموم و خصوص نسبت به نفس اجازه و دیگری نسبت به مورد و مصداق اجازه منظور گردیده .
فقها ، نایب خاص کسی را می گویند که مستقیما از طرف امام (ع) اجازه داشته باشد و نایب عام فقهایی هستند که مشمول مقبوله عمر بن حنظله (۱) می باشند و طبق این اصطلاح ، نیابت خاصه در زمان غیبت کبری مقطوع و ادعای آن صحیح نیست و عرفا نیز به مقطوع بودن آن معتقدند .
ولی اصطلاح عرفا غیر از این است و نایب خاص ، کسی را می دانند که از طرف امام (ع) بلاواسطه یا به وسائط صحیحه غیرمخدوشه در امر خاصی ( مانند امامت جماعت یا جمع صدقات یا بیان احکام یا تلقین اذکار ) مجاز باشد و نایب عام ، کسی است که از طرف امام (ع) در همه امور دینی اجازه داشته باشد . ولی اجازه ، در هر دو باید به امام (ع) برسد ، ولو به وسائط باشد . و به این معنی نیز در بعض موارد فقهی استعمال شده است ( شرح لمعه ، کتاب جهاد ، باب : ترک قتال ) .
و در زمان غیب کبری چون زیارت امام (ع) به ظاهر میسر نیست ، اجازه بدون واسطه وجود ندارد . ولی اتصال اجازه تا زمان امام (ع) ممکن است و کسانی که متصدی امور دینی می باشند باید این اجازه را داشته باشند ؛ چنانکه علمای سابق معمول داشتند که اجازه خود را نیز مضبوطا در مولفات خود می نوشتند که دلیل تقید آنها به اخذ اجازه است .
پس اگر عرفا ذکری از نیابت خاصه یا عامه بنمایند ، منظور همان اصطلاح خودشان است و آن اصلا اشکالی ندارد و نیابت خاصه بدان معنی ممکن است . و نیابت عامه در اصطلاح عرفا مهمتر از نیابت خاصه است ، برخلاف اصطلاح فقها که برعکس است و به اصطلاح عرفا هر دو سلسله [ ی عرفا و فقها ] نیابت خاصه دارند ؛ علما در روایت و تبلیغ احکام شرعیه ، و عرفا در درایت و تلقین اذکار و دستورات قلبیه . و البته این اختلاف ، به اختلاف در اصطلاح راجع است و « لا مشاحه فی الاصطلاح » (۲) و دعوی عرفا هم فقط نیابت از امام به همان اصطلاح خودشان می باشد نه غیر آن .

پاورقی :

۱. « قال عمر بن حنظله : سالت ابا عبدالله عن رجلین من اصحابنا یکون بینهما منازعه فی دین او میراث فتحاکما الی السلطان او الی القضاه ایحل ذلک ؟ فقال : من تحاکم الی الطاغوت فحکم له فانما یاخذه سحتا و ان کان حقه ثابتا لانه اخذ بحکم الطاغوت و قد امر الله ان یکفر به . قلت : کیف یصنعان ؟ قال : انظروا الی رجل منکم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فارضوا به حکما فانی جعلته قاضیا فتحاکموا الیه و فی روایه فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فانما بحکم الله استخف و علینا رد و الراد علینا الراد علی الله و هو علی حد الشرک بالله . »
یعنی عمر بن حنظله گفت : از حضرت صادق (ع) درباره دو نفر از یاران خودمان ( شیعه ) سوال کردم که بین آنها درباره قرض یا میراثی اختلاف بوده باشد ، آیا جایز است که مراجعه به حاکم وقت یا قاضی نماید ؟ فرمود : هر کسی که مراجعه به مخالفین ولایت و پیروان شیطان بکند اگر به نفع او حکم کند هرچند حق با او باشد تصرف او باطل است ؛ زیرا بر اثر حکم و قضاوت حاکم طاغی گرفته است و خداوند امر فرموده که به حاکم طاغی کافر شوند . عمر بن حنظله گفت : عرض کردم پس تکلیف چیست ؟ فرمود : اگر کسی از خودتان باشد که حدیث ما را روایت کند و به حلال و حرام ما آگاه باشد و احکام ما را بشناسد ، او را بین خود حکم قرار دهید که من او را قاضی قرار دادم . و در روایت دیگر رسیده که فرمود : هرگاه او حکمی کند و اطاعت نکنند ، به حکم خدا بی اعتنایی کرده و رد ما نموده و آنکه ما را رد کند ، خدا را رد کرده و مانند این است که شرک به خدا ورزیده باشد .
از حضرت صادق (ع) در ضمن حدیث مفصلی که درباره فرق بین علما و عوام یهود با علما و عوام امت مرحومه [ مسلمانان ] منقول است روایت شده که در ضمن فرمود : « فاما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا علی هواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدون » . یعنی هرکس از فقها که نفس خود را رام نماید و حفظ کند و دین خود را محفوظ دارد و مخالف هوای نفس و مطیع امر مولا باشد ، مردم باید از او تقلید کنند .
۲. یعنی گفتگو و نزاعی در اصطلاح نیست .

 

منبع :

رساله رفع شبهات / سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۷۷ / شماره ۳ ، ص ۱۸

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 13:20 | لینک ثابت |

 قومي ملوك طبع كه از روي سلطنت

گوئي كز احترام سلاطين كشورند

شاهان دلق پوش كه گاه حمايتي

زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند

امروز از نعيم جهان چشم دوختند

فردا خود از كرشمه به فردوس ننگرند

منگر به چشم خوار در اين پا برهنگان

نزد خرد عزيزتر از ديدة سرند
آدم بهشت را به دو گنـدم اگر فروخت

حقّا كه اين گروه به يك جو نمي‌خرند

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 10:30 | لینک ثابت |
رحلت حضرت فاطمه معصومه (س) را به محضر امام عصر و شیعیان مولا تسلیت عرض می نمائیم .
نوشته شده توسط فقیر ساعت 14:39 | لینک ثابت |

 

وصف قاضي سيّد نورالله شوشتري از صوفيّة

 

در كتاب مجالس المؤمنين، قاضي سيّد نورالله شوشتري، شهيد سنة 1019 هجري قمري، جلد دوّم، كتابفروشي اسلاميّه، 1365، تهران، شرح مفصّلي از صوفيّة دارد و خلاصه‌اي از مقدمة مجلس ششم آن در صفحات 2-1 به اين شرح است:

 

«در ذكر جمعي از صوفيّة صافي طويت كه نزد سالكان مسالك طريقت و مؤسسان قواعد شريعت و حقيقت مقصود از ايجاد عالم و اختراع بني آدم بعد از ايجاد جواهر زواهر انبياء و ائمة هدي عليهم صلوات الله الملك الاعلي وجود فايض الجود اين طايفة گرام و اصفياي عظام كثر الله بين الانام است كه به ميامين توفيق از ادني مراتب خاك به اعلي مدارج افلاك ترقّي نموده‌اند و از حضيض خمول بشريه به اوج قبول ملكيه ترقّي فرموده. از پرتو سراج وهّاج و عكس شعاع لمّاع – يَهْدِي الله لِنوُرِهِ مَنْ يَشٰاءُ (سورة نور، آية 35. هدايت كند به نور خودش هر كه را خواهد) – با ساكنان ملاء اعلي و مطمئنان عالم بالا در سلك انتظام منخرط (خراطي شده) گشته و به مرتبه‌اي رسيده كه عواقب امور قبل از ظهور مشاهده نموده‌اند و خواتيم اشياء پيش از بروز وجود مطالعه فرموده، دعايم (پايه‌هاي تخت و ستونهاي عمارت) دين و دولت به ميامين همّت ايشان قائم و قوايم (ستونها، پايه‌ها) ملك و ملّت به روابط وجود ايشان منتظم. پاكبازان بساط مردي و صدرنشينان صفّة دردمندي، بحرآشامان تشنه جگر، دست‌افشانان بي پا و سر، گمگشتگان جادة سلامت و منزويان كنج ملامت، زنده‌پيلان ژنده‌پوش و زنده‌دلان صاحب هوش، خرقه‌پوشان خانقاه قدس و باده‌نوشان بزمگاه انس، شاهان بي‌كلاه و اميران بي‌سپاه؛

 

قومي ملوك طبع كه از روي سلطنت

گوئي كز احترام سلاطين كشورند

 

شاهان دلق پوش كه گاه حمايتي

زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند

 

امروز از نعيم جهان چشم دوختند

فردا خود از كرشمه به فردوس ننگرند

 

منگر به چشم خوار در اين پا برهنگان

نزد خرد عزيزتر از ديدة سرند


آدم بهشت را به دو گنـدم اگر فروخت

حقّا كه اين گروه به يك جو نمي‌خرند

*******

برگرفته از و بلاگ سلطانعلیشاهی

نوشته شده توسط فقیر ساعت 6:29 | لینک ثابت |

 

عرفان و تصوف حقه اسلامی از دیدگاه امام خمینی (ره) و شهید مطهری

 

       عــرفــان و تصوف حقه اسلامي ميـــراث معنـوي پيامبر اسلام است، ديدگاه عالمان و عاملان ديني چون امام خميني (ره) و شهيد مطهري مي‌تواند در نوع خود قابل توجه باشد.

در اين مقاله برآنيم تا از جهت تنوير افكار عمومي ارادت اين عاملان و فضلاي ديني را به عرفان و تصوف نشان دهيم.

       ابتدا به ديدگاه شهيد مطهري مي‌پردازيم: ايشان هيچ تفاوتي ميان لفظ عرفان و تصوف قائل نبوده و معتقدند اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگي ياد شوند با عنوان (عرفا) و هرگاه با عنوان اجتماعيشان ياد شوند غالباً متصوفه ناميده مي‌شوند.1 ايشان مي‌نويسند كه:

       «در ميان شيعه، عرفائي هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند (يعني اهل لباس و آرايش خاصي نبوده) و در عين حال عميقاً اهل سير و سلوك عرفاني مي‌باشند و در حقيقت عرفاي حقيقي اين طبقه اند.2»

     مرحوم مطهري سپس در تعريف عرفان مي‌نويسند: «عرفان در روابط انسان با خودش، عالم و خدا بحث مي‌كند و عمده نظرش رابطه او با خداست و توحيد عارف همين جاست كه :

جز خدا هرچه هست« نمود است» نه « بود» يعني جز خدا هيچ نيست و عارف بايد طي طريق كند تا به مرحله‌اي برسد كه جز خدا نبيند3 » ايشان اين درجه از توحيد را با توحيد فيلسوف و عامي مقايسه كرده و تفاوت آن را از زمين تا آسمان مي‌دانند: توحيدي كه از نظر عارف، قله منيع انسانيت به شمار مي‌رود و آخرين مقصد سير و سلوك عارف است با توحيد مردم عامي و حتي با توحيد فيلسوف متفاوت است « در سير و سلوك عرفاني از يك سلسله احوال و واردات قلبي سخن مي‌رود كه منحصراً به يك «سالك راه» در طي طريقها و مجاهدات دست مي‌دهد و مردم ديگر از اين احوالات و واردات بي خبرند.4»

      ايشان در جاي ديگر احتياج به مرشد و مربي، براي درمان بيماريهاي جان و فكر و سازندگي انسان را، تنها در ميان اهل عرفان و متصوفه مي‌داندكه رسميت يافته است و يكي از علل عدم موفقيت در تزكيه نفس را در ميان عــامــــه مــردم كـه (سد راه تــوحيــد و خداشناسي است) رواج تعليم اخلاقي بصورت تعليم و تدريس دانسته اند و نه بصورت سازندگي و درمانگري5

     در جاي ديگري مرحوم مطهري مسأله غير واقعي به اصطلاح ضديت عرفا با اسلام را كه از طرف گروهي از فقها و محدثان اسلامي مطرح شده ياد آور مي‌شوند و مي‌نويسند: «كه آنها معتقدند عرفا عملاً پايبند به اسلام نيستند و استناد آنها به كتاب و سنت پيامبر هم صرفاً عوام فريبي و براي جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساساً ربطي به اسلام ندارد.6»

      شهيد مطهري معتقدند اين گروه ابتدا اسلام را تقديس مي‌كنند و بعد با تكيه بر احساسات اسلامي تودة مسلمان، عرفا را تحقير مي‌نمايند و بدين وسيله مي‌خواهند عرفان را از صحنه معارف اسلامي خارج نمايند.7

     در ادامه مي‌فرمايند: مسأله ضديت عرفا با اسلام از طرف افرادي طرح شده كه غرض خاص داشته اند يا با عرفان و يا با اسلام. اگر كسي بي طرفانه و بي غرضانه كتب عرفا را مطالعه كند، به شرط آنكه با زبان آنها آشنا باشد ترديد نخواهد كرد كه آنها نسبت به اسلام صميميت و خلوص كامل داشته اند.8

      يكي از موارد اختلاف فقها با عرفا و صوفيه همين است كه فقها همين قدر مي‌گويند كه: در زير پرده شريعت يك سلسله مصالحي نهفته است و آن مصالح روح شريعت است. و اين مصالح انسان را به سعادت مي‌رساند.

      ولي عرفا و صوفيه معتقدند كه باطن شريعت (راه) است و آن را طريقت مي‌خوانند و پايان اين راه حقيقت است. (يعني توحيد كه قبلاً اشاره شد) و شريعت وسيله يا پوسته‌اي است براي طريقت و طريقت پوسته يا وسيله‌اي است براي حقيقت و هر سه اينها از هم جدا نيستند.

      مرحوم مطهري به اين اختلاف اشاره نموده و معتقدند كه عرفان اسلامي سرمايه اصلي خــود را از اســلام گــرفته است و بس چــه در بعــد عرفان عملي و چه در بعد عرفان نظري بن مايه هاي عرفان اسلامي از خود دين مبين اسلام گرفته شده است.9

       در صفحه 100 آشنايي با علوم اسلامي براي اثبات توحيد عرفا بعنوان بالاترين مرتبه خداشناسي اين جمله را مي‌فرمايند كه : هرگز خدا و خلقت را قرآن كريم به سازنده خانه و خانه قياس نمي كند. خدا خالق و آفريننده است و ذات مقدس او در همه جا و با همه چيز است: اينما تولوا فثم وجه الله. بهرجا روي مي‌كنيد آن روي خداست. و يا ونحن اقرب اليه منكم و يا هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن اول همه اشياء اوست و آخر همه اوست ظاهر و باطن اوست. اين توحيد برتر از توحيد عوام خوانده شده است كه فقط خاص طبقه صوفيه است.

      و يا در حديث كافي آمده است كه :

     خداوند مي‌دانست در آخر الزمان مردماني متعمق در توحيد ظهور مي‌كنند لذا آيات اول سوره حديد و سوره قل هوالله احد را نازل فرمود. شهيد مطهري اين دسته از مردمان متعمق در توحيد را عرفا معرفي مي‌نمايند و معتقدند:

     «در مورد سير و سلوك الي الله و طي مراحل قرب حق تا آخرين منازل كافي است برخي آيات قرآن مربوط به لقاء الله و آيات مربوط به «رضوان الله» و آيات مربوط به وحي و مكالمه ملائكه با  غير پيامبران مثلاً حضرت مريم...  و مخصوصاً آيات معراج رسول اكرم را مورد نظر قرار دهيم. يا آياتي كه سخن از علم لدني و هدايتهاي محصول مجاهده است مانند: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يا تزكيه نفس كه به عنوان يگانه موجب فلاح و رستگاري است قدافلح من زكّها10

     اين تزكيه نفس كه بصورت سازندگي است و به تنهايي ممكن نيست و نياز به يك مرشد و مربي دارد ( بقول ايشان فقط) در ميان متصوفه رسميت يافته است كه قبلاً بدان اشاره كرديم. به گفته اين بزرگان احتياج به معلم و دليل راه را در زندگي حضرت موسي(ع) به خوبي مي‌بينيم. «آن حضرت ابتدا مأمور مي‌شود كه در خدمت شعيب پيامبر، چند سالي را بگذراند تا آماده آن شود كه در وادي ايمن قدم نهاده، شنواي نداي جانبخش انني انا لله حضرت حق شود.11»

شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد

كه چند سال به جان، خدمت شعيب كند

      و در آخر كار كه مقتدا و صاحب تورات مي‌شود مأموريت مي‌يابد كه از حضرت خضر(ع) علم لدنّي فرا گيرد:

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن

ظلمات است ره بترس از خطر گمراهي

      سپس مرحوم مطهري در ميان تمام كتابهاي عالم دو كتاب را براي مطالعه جهت درمان بيماريهاي جان و فكر انسان و سازندگي او معرفي مي‌نمايد: «كه يكي رساله « ولايت نامه» ملا سلطان علي « سلطان عليشاه گنابادي» و ديگري « بستان السياحه» ملا زين العابدين شيرواني مست عليشاه مي‌باشد كه به يك واسطه ايشان از مشايخ ملا سلطانعلي است.»12 كه هر دو از اقطاب سلسله جليليه رضويه نعمت الهيه گنابادي هستند و اين نهايت ارادت آن استاد محترم به اين اقطاب مي‌بــاشد. بعد‌مي‌بينيم‌كه اين‌شعر مولوي در اكثــر آثار عرفاني مرحوم مطهري ذكر مي‌شود:

پير را بگزين، كه بي پير، اين سفر

هست بس پرآفت و خوف و خطر

هر كه او بــي مـرشدي در راه شد

او زغولان گمره و در چاه شـــد

گر نباشد سايه پير ، اي فضـــول

بس ترا سر گشته دارد بانگ غول

      يك دليل نقلي ديگركه ايشان احتياج به يك مرشد و مربي الهي را در زندگي انسانِ سالك، واجب و ضروري مي‌دانند بخشي از دعاي مكارم الاخــلاق حضرت امام سجاد(ع) است كــه ذكر مي‌كنند: و وقفني لطاعه من سددني و متابعه من ارشدني ـ خدايا مرا به فرمانبرداري آنكه به راه راستم آورده و پيروي آنكه راهنماييم كرد، تــوفيــق ده.13 بعــد در جاي ديگري مي‌نويسند: زندگي و حالات و كلمات و مناجاتهاي رسول اكرم سرشار از شور و عشق معنوي و مملو از اشارات عرفاني است و يا علي (ع) كلماتش الهام بخش معنويت و معرفت است كه مورد استناد قريب به اتفاق اكثريت عرفا هم هست. 14 بخشي از خطبه 220 نهج البلاغه حضرت علي(ع) كه ايشان به عنوان گواه مي‌آورند:

      ان الله سبحانه و تعالي جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره و تبصر به بعد العشوه تنقاد به بعد المعانده و ما برح لله عزت آلاوه في البرهه بعد البرهه و في ازمان الفترات عبادنا جاهم في فكرهم و كلهم في ذات عقولهم.

      همانا خداوند متعال ياد خود را مايه صفا و جلاي دلها قرار داده است. بدين وسيله پس از سنگيني، شنوا و پس از شبكوري ، بينا و پس از سركشي مطيع مي‌گردند.

      همواره در هر زمان و درهر دوره فترت خدا را مرداني بوده است كه در انديشه هاي آنها با آنها راز مي‌گفته است، و درخودشان با آنها سخن مي‌گفته است.

        ايشان مي‌نويسند: آيا با وجود اين همه منابع جاي اين هست كه ما در جستجوي يك منبع خارجي باشيم؟!

        شهيد مطهري در پايان چنين مي‌آورند: «خوشبختانه حتي مستشرقيني مانند نيكلسن انگليسي و ماسينيون فرانسوي كه مطالعات وسيعي در عرفان اسلامي دارند و مورد قبول همه هستند صريحاً اعتراف دارند كه منبع اصلي عرفان اسلامي قرآن است.» ايشان با جمله هايي از نيكلسن كلام خود را به پايان مي‌برند: بعد از ذكر آيات زيادي از قرآن مانند الله نورالسموات و الارض و نفخت فيه من روحي و يا نحن اقرب اليه من حبل الوريد و يا اينما تولوا فثم وجه الله نتيجه مي‌گيريم : محققاً ريشه و تخم تصوف در اين آيات است و براي صوفيان اولي، قرآن نه تنها فقط كلمات خدا بود، بلكه وسيله تقرب او نيز محسوب مي‌شد. بوسيله عبادت و تعمق در قسمتهاي مختلفه قرآن ، مخصوصاً آيات مرموزي كه مربوط به عروج « معراج» است متصوفه سعي مي‌كنند حالت صوفيانه پيامبر را در خود ايجاد كنند. 15»

    در جاي ديگر مي‌نويسند:

    «اصول وحدت در تصوف ، بيش از همه جا در قرآن ذكر شده است و همينكه پيامبر مي‌گويد كه خداوند مي‌فرمايد: چون بندة من در اثر عبادت و اعمال نيك ديگر بمن نزديك شود من او را دوست خواهم داشت، بالنتيجه من گوش او هستم بطوري كه او به توسط من مي‌شنود و چشم او هستم به طوري كه او به توسط من مي‌بيند و زبان و دست او هستم به طوري كه او به توسط من مي‌گويد و مي‌گيرد. 16»

      مي‌بينيم كه استاد مطهري براي برحق بودن عرفان و تصوف كه قلب اسلام مي‌باشد چه دلايل عقلي و نقلي ذكر مي‌كنند.حتي ايشان‌مستشرقيــن اروپائي را كه دستي در عرفان داشته اند، وا مدار اين درياي عظيم بيكران الهي مي‌دانند.

      تبيين لغت عرفان:

شهيد مطهري پس از اينكه در كتاب آشنايي با علوم اسلامي اظهار مي‌دارند كه تفاوتي بين لفظ تصوف و عرفان نمي بينند، به تبيين لغت عرفان مي‌پردازندو مي‌گويند:

« از نظر عارف: عرفان همان معرفت الله و معرفت همه چيز است و همه چيز در پرتو معرفه الله و از وجه توحيدي بايدشناخته شودواينگونه شناسائي فرع برمعرفه الله است.A»

      « در ادامه مي‌گويند: عارف طالب عين اليقين است و كمال فطري و مترقب انسان از نظر عارف در رسيدن است. و انسان ناقص از نظر عارف مساوي است با انسان دورو مهجور مانده از اصل خويش.» عارف كه كمال را در رسيدن مي‌داند نه در فهميدن، براي وصول به مقصد اصلي و عرفان حقيقي، عبور از يك سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضروري مي‌داند و نام آن را « سير و سلوك» مي‌گذارد. سپس آن مرحوم، تعريف ابن سينا را در بارة عرفان و عارف مي‌آورد كه: عرفان مصطلح عبارت است از منصرف ساختن ذهن از ماسوي الله و توجه كامل به ذات حق براي تابش نور حق بر قلب.B

     در ادامه ايشان به هدف عارف اشاره كرده و مي‌فرمايند: «عارف از نظر هدف موحد است تنها خدا را مي‌خواهد و ليكن او خدا را بواسطة نعمتهاي دنيوي و يا اخرويش نمي خواهد زيرا اگر چنين باشد، مطلوب با لذات او اين نعمتهاست و خدا مقدمه و وسيله است پس معبود و مطلوب حقيقي همان نعمتها مي‌شود.»

      « او هر چيزي را بخواهد به خاطر خدا مي‌خواهد. او اگر نعمتهاي خدا را مي‌خواهد از آنجهت مي‌خواهد كه آن نعمتها از ناحيه اوست و عنايت اوست، كرامت و لطف اوست.»

      شهيد مطهري هدف ديگر عارف را عبادت براي شايستگي ذاتي معبود و چشيدن لذت اين بندگي مي‌داند و اين شرافت و حسن ذاتي عبادت است كه غير عارف از آن بهره مند نيست. و اين جمله معروف را از حضرت علي(ع) نقل مي‌كنند « الهي ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً في جنتك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك» عبادت ،فقط به خاطر شايستگي معبود بيان مي‌شود: خدايا من تو را از ترس آتش و يا به طمع بهشت عبادت نكردم بلكه تو را شايسته عبادت يافتم و عبادت كردم.

      در پايان شرح منازل عرفان شهيد مطهري به چهار سفر عرفا اشاره مي‌كند و وظيفه ارشاد و دستگيري و هدايت خلق را خاص آنها مي‌داند بدون آنكه بين آنها جدايي با مردم و افتراقي باشد.c

 

        امام خميني در كتاب چهل حديث، عرفان را شناخت حق مي‌داند يعني معرفه الله، و با حــديثي از حضرت علي(ع) كه مي‌فرمايند: اعرفو الله بالله  ادامه مي‌دهند كه بقول مرحوم فيض: « اگر كسي حق را به جهات وجوديّه كه وجه الي الله و جهات يلي الله ، مي‌باشد و اشاره بدان شده است در آيات شريفه: هو معكم اينما كنتم و يا كل شي هالك الا وجه و ... و اگر اينطور حق را بشناسد، در واقع به حق شناخته است. 1» كه در واقع اين نوع شناخت را در عالم اسماء و صفات حق مي‌دانند نه از براي ذات. در ادامه ايشان ذات را در مقام عما و تاريكي مي‌دانند و ناشناخته، اما بر حسب مرتبه تجلي به فيض مقدس و مقام ظهور اسمائي و صفاتي در مرائي اعياني مي‌دانند. پس از نظر ايشان ( الله) اسم خداست  و ظهورات و تجليات اسماء و صفات نه ذات او كه در مراتب سير و سلوك بيشتر تجلي مي‌كند.

       آقاي خميني(ره) شرط تحقق رسيدن به اين الله را كه اسم خداست در درجه اول از بيت مظلم نفس و خوديت خارج شدن مي‌دانند كه به تعبير صوفيه همان فقر و درويشي است. يعني تا نفهميم، آن من و خودي كه ساخته ايم توهمي بيش نيست مسافر سير الي الله نخواهيم بود.

      آيه شريفه: و من يخرج من بيته مهــاجــر الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله

     هر كس از خانه اش براي خدا و رسولش خارج شود سپس موت را درك كند، يعني به مقام موت برسد اجر او بر خداست.

      ايشان در شرح اين آيه مي‌فرمايند: «خروج از بيت، خروج از علائق و تعنيات همراه اوست. يعني چه از خود و چه از غير بايد خود را خالي كند تا عرفوالله بالله ظهور پيدا كند2 » به عبارت ديگر بايد حــق را از حق خواست، چون اصول دين هم تحقيقي است و در توحيد اينگونه بايد غور كرد. يعني الله را كه اولين ظهور حق است بايد از طريق اسمش شناخت. در صفحة 624 چهل حديث اين ظهور اسم را گاهي العلي و العظيم مي‌داند.

     سپس ايشان مي‌نويسندكه : اين معاني عرفاني از حديث اميرالمؤمنين يا اهل بيت (ع) است و اگر فهم عرفي بخواهيم داشته باشيم، اين افترايي است بس فجيع و تهمتي است بسيار فضيح كه از قلت تدبر در اخبار اهل بيت(ع) و عدم تفحص در آن ناشي شده است.

      دليلي در اين قسمت قابل ذكر است كه آيا توحيد و ديگر معارف اميرالمؤمنين(ع) با ما يكسان است يا آنكه فرق دارد؟ يا در اين فهم عاميانه است؟ «كسانيكه منكر اين معاني عرفاني هستند و به فهم عرفي تكيه مي‌كنند، راجع به فقه عجيب است. كه مباحثه دقيقي هم تشكيل مي‌دهند.3 »

      امام خميني در ادامه چهل حديث، درحديث 38 كه مي‌فرمايند: همانا خداوند آدم را به صورت خود آفريد و شرحي از امام محمد باقر(ع) كه عجيب و جالب است ذكر مي‌كنند: «آن صورتي است كه تازه آفريده شده ، برگزيد خدا آنرا و اختيار فرمود آنرا بر ساير صورتهاي مختلفه، پس نسبت داد آنرا بسوي خودش، چنانكه كعبه و روح را هم به سوي خود نسبت داد سپس فرمود خانه من و دميدم در آن از روح خود. 4 »

      اينجا آدم مظهر تام الهي و اسم اعظم حق تعالي است و اين آدم انسان كامل است كه مظهر اسم جامع و مرآت تجلي اسم اعظم است.5 و خدا از علم خود به او آموخت و علم آدم الاسماء كلّها و وقتــي خــداونـد مي‌فرمايد: انا عرضنا الامانات علي السموات و الارض. ايشان مي‌نويسند: « اين امانت در مشرب اهل عرفان همان ولايت مطلقه است كه غير از انسان هيچ موجودي لايق آن نيست، و وقتي امام باقر(ع) مي‌فرمايند: نحن وجه الله يعني ما صورت خدائيم.ديگر شبه‌اي باقي نمي ماند.»

      و وقتي در دعاي ندبه مي‌فرمايند: اين وجه الله الذي اليه يتوجه الاولياء؟ اين السبب المتصل بين اهل الارض و السماء ؟ كجاست آن صورت خدا كه دوستانش به آن روي كنند؟ كجاست آن رشته پيوند و پيوسته ميان اهل زمين و آسمان. و در زيارت جامعه كبيره كه فرموده: و المثل الاعلي اين مثليت همان وجه الله است كه همانا خلق الله آدم علي صورته است.

       در شرح اين مَثَل، امام خميني مي‌فرمايند آن مثل شبيه نيست ( كه ليس كمثله شي) بلكه آيت و علامت است. در ادامه ايشان مي‌فرمايند «هر كس» به اندازه وعاء وجودي خود، اين آيت را بايد بشناسد.» البته آنها به قدر خود آيت و علامت الهي هستند. در ادامه مي‌نويسند: «ما سرگشتگان ديار جهالت و متحيرين درتيه ضلالت و سرگرميهائي كه به خودي و خود پرستي كه در اين ظلمتكده ملك و طبيعت آمديم و چشم بصيرت نگشوديم و جمال زيباي تو را در مرآتي خرد و كلان نديديم و ظهور نور تو را در اقطار سماوات و ارضين خفاش صفت مشاهده ننموديم و با چشم كــور و قلب مهجــور روزگار به سر برديم و عمري را به ناداني و غفلت نفس شمرديم ، اگر لطف بي پايان و رحمت تو مددي نكند و سوزي در قلب و جذبه‌اي در دل نيفكند و روحيه حاصل نيايد، در اين تحير تا ابد بمانيم.6 » بار الها، تفضلي فرما و دستگيري نما و ما را به انوار جمال و جلال خود هدايت فرما، و قلوب ما را به ضياء اسماء و صفات روشن و منور فرما. و بعد توضيح مي‌دهند كه اين اسماء و صفات الهي، همان انسانهاي كامل هستند.

      منشاء عرفان اسلامي:

      امام خميني(ره) در كتاب آداب الصلوه منشــاء و خمير مايه عرفان اسلامي را قرآن و حديث مي‌دانند نه حكمت و فلسفه يونان.

     «هركس رجوع كند به معارفي كه در اديان بزرگ عالم و نزد فلاسفه بزرگ هر دين رايج است و مقايسه كند در معارف، در شناخت مبدأ و معاد كه در دين حنيف اسلام و نزد حكما و عرفاي شامخ اين ملت است، درست تصديق مي‌كند كه اين معارف از نور معارف قرآن شريف و احاديث نبي ختمي مرتبت و اهــل بيت او عليهم السلام است كــه از ســرچشمــه نور قرآن استفاده نموده اند. آن وقت مي‌فهمد كه حكمت و عرفان اسلامي از يونان نيست و شباهتي بدان ندارد.7»

      امام خميني پاسخ كساني را كه عرفان و تصوف را جعلي و خارجي مي‌دانند و آنها را يك فرقه ساختگي مي‌خوانند، اينگونه مي‌دهد: «عرفاي ما كساني هستند كه از نور قرآن بهره مندند.»

      در بخش ديگري از همين كتاب مي‌فرمايند: «يك طايفه از ما بكلّي مقامات را منكر و اهل آنرا به خطا و باطل و عاطل دانند، و كسيكه ذكري از آنها ( اهل الله همان عرفاي شامخ) كند يا دعوتي به مقامات آنها كند، او را بافنده و دعوت او را شطح محسوب دارند. 8 » اين دسته از مردم را اميد نيست كــه بتــوان متنبّه بـه نقص و عيب خويش كرد و از خواب گران بيدار كرد. انك لاتهدي من احببت و ما انت بمسمع من في القبور  اي پيامبر تو كسي را كه بخواهي نمي تواني هدايت كني و تو نمي تواني كسي را كه در قبرستان شهوت مــدفــون كرده ايم هدايت كني. در ادامه امام خميني حتي خود را از سر تواضع جزء اين گروه مي‌آورند و عرض مي‌كنند:

      « آري آنهايي كه چون نويسندة بيچاره از همه جا بي خبر دلشان زنده به حيات معرفت و محبّت الهيه نيست. مردگاني اند كه غلاف بدن قبور پوسيده آنهاست. و اين غبار تن و تنگناي بدن مُظلم، آنها را از همه عوالم نور و نور علي نور محجوب نموده كه: و من لم يجعل الله له نوراً فماله من نور و خدا براي او نوري براي هدايتشان قرار نداده است و او را نوري نخواهد بود.10»

      امام اوصاف منكران اهل الله و عرفاي بزرگ اينگونه بيان مي‌كنندكه: «اين طايفه هرچه حديث و قرآن از محبت و عشق الهي و حب لقاء و انقطاع به حق بر آنها فرو خوانند، به تأويل و توجيه آن بپردازند و مطابق آراء خود تفسير كنند.

      آن همه آيات لقاء وجه الله و حب الله را به لقاء درختهاي بهشتي و زنهاي خوشگل توجيه مي‌نمايند. نمي دانم اين گروه با فقرات مناجات شعبانيه چه مي‌كنند كه عرض مي‌كنند:

الهي ، هب لي كمال الانقطاع اليك». در ادامه اين بيانات را براي تنبيه برادران ايماني مي‌دانند كه لااقل منكر مقامات اهل الله نباشند، كه اين انكار سرمنشأ تمام بدبختيها و شقاوتهاست. مقصود آن نيست كه اهل الله كيانند بلكه مقصود آن است كه مقامات انكار نشود.

      امام خميني (ره) بجز اين طايفه 2 طايفه ديگر را ذكر مي‌كنند و مي‌گويند:« اينها هم شيطان قاطع طريقند و از مريضاني هستند كه بصورت طبيب خود را در آورده و مردم را به مرضهاي مهلك گرفتار كنند. اينها يا اهل دنيا هستند كه به شكم مي‌پردازند كه اصل مرض يعني دنيا را منكرند و يا طايفه‌اي هستند كه به كسب علوم پرداخته اند ولي از حقايق معارف و مقامات اهل الله بي خبرند و عده‌اي بيچاره را در الفاظ به زنجير مي‌كشند و فقط قناعت به گفتار مي‌كنند. اينها شياطيني هستندانسي، كه ضررشان از ابليس لعين كمتر نيست بر عبادالله اينها غاصب منزلگاه حقنــد و مخــرّب كعبــه حقيقــي هستند، كه بت هائي مي‌تراشند و در دل بندگان خدا قرار مي‌دهند. 11»

       لزوم به داشتن هادي:

       امام خميني در كتاب آداب الصلوه خود در فصل 4 در بيان آداب شهادت به رسول و ولي خدا، وجود هدايتگر و ولي زمان را براي بندگان خدا لازم و ضروري مي‌دانند و كسي را كه بخواهد به انانيّت نفس خود پيش برود، گمراه مي‌داند:

« بدان كه طي اين سفر روحاني و معراج ايماني را با اين پاي شكسته و عنان گسسته و چشم كور و قلب بي نور نتوان كرد.12» و در سلوك اين طريق روحاني و عروج اين معرا ج عرفاني تمسك به مقام روحانيت هاديان طريق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الي الله و عاكفان علي الله اند، حتمي و لازم است و اگر كسي با قدم انانيت خود بي تمسك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طي كند سلوك اوالي الشيطان و الهاويه است. ايــن هــادي زمان را ايشان واسطة فيض و رابطه‌اي مي‌داند كه وجودش به فيض مقدس منبسط است.

        در كتاب مصباح الهدايه ايشان مي‌نويسند: « در پيروي از كلمات عارفان سالك، بايد در نزد و محضر وليئي از اولياء خدا كه منصب ارشاد داشته باشد و تو را به مقصد و مقصود آن بزرگان راهنمايي كند ، باشد كه دنبال متشابهات از كلمات اولياء را گرفتن موجب آن خواهد شد كه از حد توحيدي كه نور چشم اهل معرفت و اولياء خداست بيرون رفته و در باره اسماء الله كه كعبه دل سالكان و عرفا است الحاد و انكار پيش بيايد.13»

        و در نتيجه كساني كــه ولايت عــارفـان خـالص و شيعيان حقه علي ابن ابيطالب را انكار مي‌كنند اينطور نصيحت مي‌كند: و من تو را« اي برادر عزيز سفارش مي‌كنم كه به اين عارفان و حكيمان كـه از شيعيــان خـالص علــي بــن ابيطالب و اولاد معصوم او هستند و در راه آنان قدم بر مي‌دارند و به ولايت و دوستي آنها متمسك اند گمان بد مبر و مبادا كه در بارة آنان سخن ناپسندي بزني و يا به آنچه در بارة آنان گفته شده گوش فرا دهي كه مي‌افتي به آنجا كه بايد بيفتي و تنها مطالعه كتابهاي آنان بدون آنكه به اهل اصطلاح مراجعه شود كافي نيست. 14»

     چون اين خلافت را ايشان حقيقت ولايت به معناي قرب دانسته و ديگر مراتب را سايه هاي وجود اين حقيقت دانند و براي اين است كه غير قابل انكار بوده و بايد به اهلش مراجعه كرد و مطالعه كافي نيست.

بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن

حيف باشد چو تو مرغي كه اسير قفسي

*****

برگرفته از وبلاک سلطان علیشاهی

 

 

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 6:52 | لینک ثابت |

پیام نوروز ۱۳۸۶ حضرت مجذوب علیشاه

هو

۱۲۱

یامحول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

عید نوروز باستانی که یادگار زرتشت پیامبر علیه السلام و میراث جاودان ملت شریف ایران است و با آمدن فصل بهار تولد و دوباره طبیعت با تمام خرمی و سرسبزی و زیبایی آغاز می گردد و تمام ملل شرقی مخصوصا ایرانیان به استقبال آن می روند و سعی دارند هر چه با شکوه تر آن را برگزار نمایند در حقیقت آن را سمبل آشکار احیای عدالت اجتماعی می دانند و این بهار طبیعت ، بهار عشق به فطرت انسانی و حقیقت می باشد و ریشه در سنن باستانی این مرز و بوم دارد به همین جهت در طول تاریخ ، قدرت های خارجی یا بیگانگان که به این سرزمین مقدس هجوم آوردند ، هر چه تلاش کردند که این آداب و رسوم ملی و مذهبی را از بین ببرند و فرهنگ و تمدن خود را بر مردم ایران تحمیل نمایند ، در برابر نیروی قدرتمند و مقاومت ملت شجاع و سربلند ایران ناتوان شدند بلکه خود مجذوب آن گشته و آن را پذیرفتند و در حقیقت نوروز و آداب و رسوم این عید فرخنده ، نماد استقامت و پایداری فرهنگی در برابر سلطه سیاسی بیگانگان و اقوام ضد ایرانی است و این پیام را به همراه دارد که ما باید از اصالت و هویت و استقلال ملی خود که صلح و دوستی و همبستگی و شادی می باشد ، پیوسته حمایت و دفاع نمائیم .
خوشبختانه دین مقدس اسلام و پیامبر عظیم الشان آن و ائمه هدی علیهم السلام نیز آنچه جزو عرف و آداب هر قوم و ملتی بود و با تعالیم الهی و فطرت انسانی منافات نداشت نه تنها نهی نفرمودند ، بلکه تائید نمودند همانطور که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام طبق آنچه در روایات و کتب ادعیه آمده است برای نوروز و هنگام تحویل سال ، دستور غسل و پوشیدن لباس نو و حتی روزه و نماز مخصوص و دعای تحویل سال دستور فرموده اند . بدین ترتیب عید نوروز هم سنت دیرینه ملی و هم عید مذهبی می باشد مخصوصا که طبق بعضی روایات و تواریخ ، نظر محققین آن است که واقعه مهم غدیر خم که افتخار شیعیان و سند تاریخ تشیع است از جهت تاریخ شمسی مقارن با عید نوروز ایرانیان بوده است . بنابر این وقتی دین و عرف اجازه نمی دهد که بیگانه و دشمن ، سنت های مستحکم را از بین ببرند ، مسلما تصوف و عرفان که ریشه در فطرت الهی انسان داشته و از جان و روح بشر سرچشمه گرفته و مخصوصا روح شریعت اسلام و باطن کتاب قرآن مجید است از کید دشمنان محفوظ می ماند .
تصوف چنان با ذوق ملت شریف ایران آمیخته است که آثار ارزنده ادبیات منظوم و منثور ایرانی بدون ذوق عرفانی و چاشنی تصوف اسلامی ، جیفه ای بی روح و طعامی ناسازگار می باشد و تصوف و عرفان را که مفاخر بزرگ ملی مانند : مولوی ، حافظ و سعدی و جامی و عطار و سنائی را تقدیم بشریت نموده و آثار آنان از بهترین و ارزشمندترین میراث فرهنگ ایران و اسلام است را نمی توان محو نموده و از صفحه جان شیفتگان مکتب عشق به معنویت براندازند . بنابراین به مصداق آیه شریفه « ما عندكم ينفد و ما عند الله باق » (۱) آنچه رنگ و ریشه الهی دارد پیوند با ابدیت داشته و فنا پذیر نیست و در ادامه آیه خداوند به آنها که در برابر تلاش بی نتیجه کسانی که می خواهند با پف خود نور خورشید حقیقت را خاموش نمایند ، بر استقامت و ایمان و صبر و پایداری خود می افزایند می فرماید : « و لنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون » ، و حوادث و وقایع تاریخی نشان داده است که بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می آید ، عداوت معاندین با حق یکی از عوامل ترویج حقیقت و اثبات مظلومیت پیروان آن و موجب برافتادن باطل می گردد که فرموده اند :

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با آل علی هر که درافتاد ، بر افتاد

برای تقویت مبانی راه فقر و عرفان که همان تشیع حقیقی است و اجابت دعوت « من انصاری الی الله » که خداوند پاداش آن را در آیه : « ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم » وعده داده است . در طلیعه سال جدید نکاتی را که ممکن است تکراری هم باشد برای فقرا یادآوری می نمایم و از تمام فقرا تقاضا می کنم که خود را به رعایت آنها ملزم نمایند و این پیام را هر از چند گاهی مرور نموده و در مجالس فقری داخل و خارج از ایران بخوانند و همگان مواد آن را خلاصه ای از تعهدات ایمانی و تعالیم مکتب درویشی بدانند :

۱. شریعت و طریقت یک حقیقت و دو روی یک سكه الهی و از یکدیگر تفکیک ندارند ، فقرا موظفند هم احکام شریعت مقدس را رعایت و هم آداب فقر و طریقت را که روح آن اعمال است مقید باشند ، تقلید در اصول دین جایز نبوده بلکه لازم است در این مورد تحقیق بر اساس تفكر و تعقل صورت گیرد .

۲. شرکت در مجالس فقری که معنا مجوز آن را رسول خدا و ائمه طاهرین علیهم السلام صادر فرموده و مجلس ذکر خدا و فرا گرفتن آداب مذهبی و تهذیب اخلاق و دیدار مومنین و تزکیه نفس و تخلیه از کدورات نفسانی و اغراض دنیوی می باشد مخصوصا در این زمان از اهم وظایف فقرا و موجب تالیف قلوب و تضعیف عناد معاندین است .

۳. بیداری سحر ، دوام طهارت ، قرائت قرآن و تفكر و تدبر در آیات شریفه آن و اجرای تعالیم این کتاب آسمانی و مناجات با خدا و استمداد از باطن اولیای خدا و تمسک به دو یادگار پیغمبر اکرم (ص) یعنی قرآن و عترت موجب نورانیت و صفای قلب و جلب نعمت ها و نزول برکات و دفع آفات و ریزش رحمت الهی است ، فقرا خود را از این وسائل تقرب به حق محروم ننمایند : « و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض » (۲) .

۴. همه حتی جاهلان و معاندان از مکتب فقر و از یک یک فقرا انتظار محبت و گذشت و ایثار را دارند و این خود یکی از دلایل حقانیت فقر و درویشی است پس به حکم آیه شریفه « و لیعفوا و لیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم » (۳) ، چون همه ما از محبوب انتظار عفو و گذشت از گناهان و خطاهای خود را داریم باید بر محبت و وفاداری و مهربانی و گذشت نسبت به یکدیگر بیافزایم در آغاز سال جدید انتظار این است چنانچه کدورتی هم بوده با مصافحه با یکدیگر و گذشت قلبی تبدیل به صفا و صمیمیت گشته و « کانهم بنیان مرصوص » در راه رضای مولی که نصرت و تقویت دین است ، همگام باشیم و چنانچه بین دو فقیر کدورتی بود ، دیگران وظیفه دارند حتی الامکان در رفع آن اقدام نمایند که : « فاصلحوا بین اخویکم » (۴) .

۵. تحصیل علوم و بالا بردن سطح آگاهی علمی فقرا و مطالعه کتب مذهبی و عرفانی و تقویت مبانی فکری از عوامل مهم رفع شبهات و دفع تهاجمات فرهنگی علیه مکتب فقر و تحکیم عقاید خود فقرا می باشد زیرا یکی از ترفندهای دشمنان آن است که می خواهند مردم پیوسته در جهل بمانند هر چه پیشرفت های علمی و تکنیکی در جهان بیشتر شود ، حقانیت عرفان روشن تر می گردد .

۶. احترام و ادب نسبت به عموم پیشقدمان ایمانی مخصوصا مشایخ محترم سلسله و ماذونین بر همه فقرا لازم است البته آنان نیز نسبت به فقرا مخصوصا جوانان و مبتدیان در فقر با کمال محبت و رافت ، آداب فقری را آموزش دهند .

۷. از اینکه مشایخ و ماذونین سلسله نهایت محبت را نسبت به فقیر داشته و در انجام وظایف محوله کوشش می نمایند و وجهه امر را مورد توجه قرار می دهند ، سپاسگزار و دعاگو هستم و انتظار دارم نسبت به یکدیگر نیز بطور روزافزون لوازم این محبت و احترام را رعایت و در این امر الگوی فقرا باشند .

۸. تحکیم مبانی خانواده و محبت بین اعضای خانواده ، موجب خوشنودی خدا و اولیائش بوده و در تربیت فرزندان که آینده سازان جامعه هستند نقش موثری دارد زیرا مسئولیت فردا نیز بر عهده ماست .

۹. اگر چه از اولین اعلامیه این امر تذکر داده شده و رویه بزرگان سلسله همین بوده است و بر اهل فهم و بصیرت پوشیده نیست ولی مجددا تاکید می شود که امر طریقت و عرفان و مجالس فقری تابع هیچگونه سیاست و حزبی نبوده و به عبارت دیگر درویشی در سیاست دخالت نمی کند چون امری قلبی و روحی است اما افراد فقرا آزادند که با تفكر خود هر روش سیاسی را که در محدوده مکتب اسلام و با هدف خدمت به بندگان خدا باشد ، انتخاب نمایند ؛ این موضوع را نباید با انجام خدمات اجتماعی و فعالیت های قانونی که وظیفه عمومی است ، اشتباه نمود .

۱۰. زیارت خانه خدا و انجام مناسک حج برای افراد مستطیع ، واجب و توجه به اسرار عرفانی آن برای همگان مفید است و همه آرزو داریم که حتی اگر این توفیق قبلا هم به عنوان فریضه ، نصیب ما شده است ، مجددا عنایت گردد همچنین زیارت قبور ائمه اطهار و اولیای دین علیهم السلام از جمله زیارت قبور بزرگان سلسله ، مشوق سلوک است و زیارت مزار سلطانی بیدخت که مهبط انوار الهی و مدفن اجساد مطهری است که عمر خود را در راه هدایت و تربیت بندگان خدا صرف کرده اند و بسیاری از فقرا درک حضور بعضی از آنان را نموده اند ، موجب خوشنودی روح آن بزرگواران و کسب فیض است . در تشرف به مكه مکرمه و مدینه منوره و مشاهد متبرکه از طرف این فقیر نیز زیارت نموده و برای همه بندگان خدا دعا نمایند و در سفر به بیدخت و اقامت در آنجا به تمام نکاتی که در اعلامیه مربوط به زوار صادر شده است و در صحن مزار و اتاق های نصب گردیده ، توجه و آنها را اجرا نمایند و از فیض بیداری سحر ، هنگام مناجات و حضور در نماز جماعت غفلت ننمایند .

۱۱. روش معاندین عرفان و ولایت در طول تاریخ پرعظمت فقر و تشیع بر کسی پوشیده نیست اما وظیفه فقرا همان گل دادن در برابر سنگ است و آن را امتحان الهی دانستن و صبر و تحمل نمودن و بر مقاومت و تضرع به درگاه حق افزودن و توجه به ذکر دوام و فکر مدام داشتن و هر چه غیر مولی را از دل زدودن و بر نیکی ها افزودن و دعا برای هدایت آنان نمودن و انتظار گشایش داشتن است .

۱۲. انجام امور خیریه و کمک به بندگان خدا در هر زمینه ای از مصادیق خدمت و شفقت به خلق خداست که از تعهدات ایمانی و وظیفه تمام فقرا در هر زمانی است و نیاز به نام و عنوان خاصی ندارد . اخوان با همکاری یکدیگر و با محبت و اتحاد ، مجموعه خدمات خود را بطور هماهنگ و منظم انجام دهند چون تعدد عناوین ، خود از جلوه های پراکندگی و اختلاف خصوصا در اذهان عوام و دشمنان خواهد بود ، تاکیدی که در مورد نظم در صفوف نماز جماعت شده که بارها تذكر داده ام و باید رعایت شود نیز به همین منظور و خود در تالیف قلوب و اتحاد و همبستگی بسیار موثر است .

۱۳. رعایت قانون برای همه افراد جامعه ضروری است ، فقرا نیز مطیع قانون هستند و این روش ، خود بهترین پاسخ عملی به قانون شکنان و سعی در جهت قانونمند نمودن یک جامعه است .

۱۴. فقرا که افتخار دارند شیعیان دوازده امامی و منتظران ظهور فایض النور قائم آل محمد عجل الله فرجه الشریف هستند لازم است دوران انتظار که دوران تکلیف بزرگ و مسئولیت خطیر است را با توبه از گناهان و انجام اعمال نیک و حسن خلق و آنچه قلب مبارک آن امام همام را خوشنود می سازد ، گام برداشته و زمینه های ظهور آن حضرت را فراهم سازند . امید است که از ملازمین رکاب ظفر انتساب حضرتش قرار گیریم .

خوشبختانه روز اول فروردین امسال مقارن با روز اول ربیع الاول و ماه ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق علیه السلام گردیده است آن را به فال نیک گرفته و نوید سعادت و خوشبختی و مهر و مودت و رحمت و عنایت و موفقیت به همراه دارد از این جهت به همه مسلمانان و ایرانیان و فقرا تبریک و تهنیت عرض نموده و سلامتی و توفیق همه را از درگاه خداوند مسئلت می نمایم و « نصر من الله و فتح قریب » را آرزو دارم .


التماس دعا : فقیر حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه
اول فروردین ۱۳۸۶ شمسی

پاورقی :
۱. سوره نحل ، آیه ۹۶
۲. سوره اعراف ، آیه ۹۶
۳. سوره نور ، آیه ۲۲
۴. سوره حجرات ، آیه ۱۰

‌ابیات مثنوی که قبل از قرائت پیام نوروز ۱۳۸۶ حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه خوانده شد

در حدیث « اغتنموا برد الربیع فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم واجتنبوا برد الخریف فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم »

گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار

زآن که با جان شما آن می کند
کان بهاران با درختان می کند

بس غنیمت باشد آن سرمای او
در جهان بر عارفان وقت جو

در بهاران جامه از تن برکنید
تن برهنه جانب گلشن روید

لیک بگریزید از بر و خزان
کان کند کان کرد با باغ ورزان

راویان این را به ظاهر برده اند
هم بر آن صورت قناعت کرده اند

بی خبر بودند از سر آن گروه
کوه را دیده ندیده کان بکوه

آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان همچون بهار است و تقا ست

گر تو را عقلی ست جزوی در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان

جزو تو از کل او کلی شود
عقل کل بر نفس چون غلی شود

پس به تاویل این بود کانفاس پاک
چون بهار است و حیات برگ و تاک

از حدیث اولیا نرم و درشت
تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت

گرم گوید سرد گوید خوش بگیر
تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر

گرم و سردش نو بهار زندگی است
مایه صدق و یقین و بندگی است

زان که زان بستان جان ها زنده است
زآن جواهر بحر دل آکنده است

بر دل عاقل هزاران غم بود
گر ز باغ دل خلالی کم شود

نوشته شده توسط فقیر ساعت 7:37 | لینک ثابت |

سالروز رحلت  اسوه حسنه خاتم الانبیاء ، شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی و نیز شهادت امام رئوف ابالحسن الرضا را به محضر مبارک حضرت بقیه الله (عج) و مادر گرامیشان حضرت زهرای مرضیه (س) تسلیت عرض می نمائیم  

نوشته شده توسط فقیر ساعت 10:2 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 12:38 | لینک ثابت |
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کنداول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام ویدلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از اوگفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​امپشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده​است بوچون من گدای بی​نشان مشکل بود یاری چنانزان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستمشد لشکر غم بی عدد از بخت می​خواهم مددبا چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کندوان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کندنومید نتوان بود از او باشد که دلداری کندگفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کنداز مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کندسلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کنداز بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کندتا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کندکان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
نوشته شده توسط فقیر ساعت 22:40 | لینک ثابت |

 ديدگاه هاي امام خميني(ره) درباره تصوف

 

دست از طلب ندارم

 

روزنامه همشهري 1 مهر 1385

 

امام خميني(ره) در مصرع يكي از غزل هاي خود ميگويد:

 

ما زاده عشقيم و پسرخوانده جاميم

درمستي و جانبازي دلدار تماميم.

 

به كار بردن چنين لحن و بياني از سوي برخي فقيهان و عالمان دين البته در فرهنگ اسلامي، بي سابقه نيست. اما مسأله اين است كه اين بار اين شيوه سخن از سوي كسي به كار گرفته مي شود كه سياستمدار و رهبر يك حكومت است. اين جامع اضداد بودن ويژگي رهبران كاريزما يي است. جامعيت ايشان حتي در رسمي ترين اظهار نظرهاي فقهي ايشان نمودار است؛ براي نمونه مي توان گفت كه نظريه ايشان در باب ولايت فقيه ـ به جز استنادات فقهي ـ مبنا و درونمايه اي كلامي نيز دارد و همين امر ايشان را از فقيهان ديگر ممتاز مي كند. يكي از نمود هاي جامعيت ايشان، برخورداري از بينش فلسفي و عرفاني است .اين مقاله با محور قراردادن اين بينش امام، اشاره اي دارد به آراي ايشان در باب تصوف.


واژه «صوفي» جزء آن دسته از لغات است كه سرنوشت ناگواري داشته است. بخشي از سوءتفاهمات در موضوع تصوف نيز ناشي از روشن نبودن تعريف صوفي و تصوف در ميان شيعيان است. بسياري از عالمان شيعي و بويژه فقهاء با شنيدن واژه صوفي و تصوف، مفاهيمي همچون درويشي، قلندري، چله نشيني، خانقاه نشيني، سماع و رقص، كشكول و تبر زين، خرقه پوشي در ذهنشان متبادر مي شود. آنگاه با مقايسه اين مفاهيم با روايات معصومين(ع) به انكار صوفيه حكم مي دهند. طبيعي است اگر مراد از صوفي و تصوف اين مفاهيم باشد، بسياري از بزرگان صوفيه نظير ابن عربي و عطار و مولانا، شمس تبريزي و حافظ چنين تصويري از صوفي و تصوف را پيشاپيش طرد كرده اند. با اين وجود در تاريخ از اين بزرگان به صوفي و مكتبي كه متعلق به آن بوده اند به «تصوف» ياد شده است. از اين رو بايد به دقت از كسي كه اين واژه را به كار مي برد، پرسيده شود كه غرض وي از صوفي و تصوف چيست؟


در تاريخ اسلام صوفي ما به ازاء گوناگوني داشته است. از اين رو تعريف تصوف و صوفي عرض عريضي پيدا كرده است. لذا عارف نامداري همچون سيدحيدر آملي در قرن ششم بحث وحدت «تصوف و تشيع» را مطرح مي كند و در جهت نزديكي صوفي و شيعه جهد بليغي مي ورزد. در مقاله حاضر مراد نگارنده از تصوف، مكتبي است كه به صورت يك روش فكري و عملي در دامان اسلام رشد كرد و داراي مباني نظري و عملي است. اين روش منحصراً بر تصفيه نفس براساس سلوك الي الله و تقرب به حقيقت تا مرحله وصول به حقيقت تكيه دارد و عنايتي به استدلال عقلي ندارد. پاي استدلاليان را چوبين مي داند و معتقد است كشف حقيقت غايت حقيقي نيست بلكه رسيدن به حقيقت را غايت تصوف مي شناسد.


بنابراين تصوف به صورت جريان مهمي كه ريشه در اسلام داشته و از دل فرهنگ اسلامي برآمده و بوي دلاويز آن در سرتاسر تاريخ اسلام به مشام مي رسد، مكتبي است داراي تئوري و عمل و به لحاظ نظري شبيه فلسفه است و در آثار ابن عربي و پس از وي تا زمان حاضر در انديشه بزرگاني نظير امام خميني(ره) پديدار گشته است. از نظر عملي، تصوف شبيه اخلاق است اما بسيار عميق تر و پيچيده تر از اخلاق.


سلوك الي الله تحت نظر خضر و مرشد صورت گرفته و منازل طي مي شود. منازل سلوك گاهي به دو منزل، گاهي سه، هفت، صد و تا هزار منزل اعتبار شده است. كتابهاي مفصلي نيز با عنوان «منازل السائرين» نگاشته شده است. جريان صوفيه همانند فقه و فلسفه و كلام، به لحاظ سلسله هايي كه پشت سر يكديگر پديد آمده و نحله هايي كه هر يك از اساتيد و مشايخ و شاگردان روش سلوكي مشخص دارد، تاريخ روشني دارد.


سلسله هاي صوفيه به عنوان مكتب عملي در ميان اهل تسنن تاريخ مشخصي دارد اما مكاتب عرفاني شيعه، سلسله ها و اصول فكري و روش سلوكي شان داراي ابهام زيادي است. به عنوان مثال مرحوم علامه طباطبايي آنگاه كه اساتيد عرفاني شان را ذكر مي كنند تا مرحوم ميرزا حسينقلي همداني را نام برده و تحول روحي ميرزا حسينقلي را به مردم مجهول النسب با لقب جولا (پنبه زن) مي رساند اما قبل از او را شناسايي نمي كند. در ميان شيعيان كتابي در تصوف عملي كه متكي به سيره ائمه معصومين (ع) باشد و در عين حال شاخص باشد، يافت نمي شود.


واقعيت تاريخي حاكي از آن است كه عارفان شيعه بعد نظري و تصوف را از ابن عربي و عطار و مولانا گرفته و كتابهاي عميقي به شيوه عرفان فلسفي نگاشته اند اما نسبت به جنبه عملي تصوف مرسوم بي توجه بوده اند. از آنجا كه تصوف در بعد نظري، تفاوت چنداني با فلسفه ندارد و در حقيقت منظري هستي شناسانه و معرفت شناسانه است، مكتب تصوف تأثير عميقي بر فلسفه هاي شيعي گذاشته است. عارفان و فيلسوفاني عارف مشرب نظير سيدحيدر آملي، ملاصدرا و اتباع ملاصدرا تا زمان حاضر بيش از هر مكتب فكري، از عرفان و تصوف نظري متأثر بوده اند. آراء مهم ملاصدرا در وجودشناسي، و وحدت بيش از آن كه وامدار ابن سينا و شيخ اشراق باشد، وامدار ابن عربي و عارفان پس از وي است. با تحليل فوق، نسبت امام خميني(ره) با تصوف روشن مي شود. وي به شهادت آثاري كه پديد آورده و مشي عملي اش، وابسته به مكتب عرفاني است. امام در نامه اي كه به گورباچف نوشته است، اهميت مكتب ابن عربي را به وضوح تصريح كرده است.


امام و دفاع از صوفيان

در آثار امام خميني(ره) به صورت پراكنده از شخصيت هاي عرفاني و مشاهير صوفيه ياد شده است. امام خميني(ره) در تلويزيون جمهوري اسلامي در تفسير سوره حمد كه شب هاي جمعه بانام «قران در صحنه» پخش مي شد مي گفتند تفاسيري كه بر قرآن نوشته شده است نوعاً راهي به دهي نمي برد و جالب است كه امام از تفاسير شيعي كه نسبت به ديگران بهتر است از مجمع البيان طبرسي و تفسير بيان السعاده ملا سلطانعلي گنابادي رئيس فرقه گنابادي به عنوان تفسير نسبتاً خوب ياد مي كنند. اين بيانات امام تا حد زيادي برخي را برآشفته ساخت و آنها را وادار به سخنان صريح و گوشه و كنايه كشاند و موجب شد امام رأساً تفسيرش را تعطيل كند و حال آن كه تفسير امام اگر ادامه مي يافت معارفي عميق در سطح جامعه نشر پيدا مي كرد. امام صريحاً از ابن عربي با عنوان «شيخ اكبر »ياد كرده و فهم آثار وي را در نهايت صعوبت دانسته است. درباره مولانا تعابيري همچون عارف معنوي، عارف مشهور، عارف رومي به كار مي برد. امام با مثنوي مأنوس بوده است. بارها از حلاج در اشعار خويش به خوبي ياد كرده و هفت شهر عطار را ستوده است.

امام در تفسير سوره حمد كه با استقبال بي نظيري مواجه شد و متأسفانه به تعطيلي كشانده شد، تمثيلي از مولوي را مطرح مي كند كه سه نفر ترك و عرب و فارس، درباره مطلوب واحدي _ انگور _ نزاع مي كردند و نتيجه مي گيرد:

« اينكه من مي خواهم مصالحه و صلح بدهم بين اين طوايف و بگويم اينها همه يك چيز مي گويند نه اين است كه مي خواهم همه فلاسفه را تنزيه كنم يا همه عرفا را يا همه فقها را مسئله اين نيست. اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد! مقصودم اين است كه در بين همه طوايف اشخاص زياد منزهي بودند و اختلافي كه حاصل شده است در مدرسه حاصل شده است.»

 

امام اولين حجاب و مهمترين حجاب سلوك راه خدا را حجاب  انكار مي دانند و بارها بر اين نكته تأكيد كرده اند كه اگر آدمي سخني از عارف شوريده يا صوفي و حكيمي شنيد، بايد سعي كند اولاً انكار نكند و ثانياً در صدد فهم مسئله برآيد.


امام در عين دفاع از صوفيه حقيقي، به مدعيان ارشاد، سخت مي تازد. جهله صوفيه را قطاع الطريق طريق انسانيت مي شناسد. امام در شرح حديث چهارم كه درباره تكبر است، كبري كه در مدعيان ارشاد صوفيه پديد مي آيد كه خود را برتر از فقها و فلاسفه مي دانند، مصداق كبر دانسته و مي گويد:
« و در مدعي هاي ارشاد و تصوف و تهذيب باطن، گاهي شخصي پيدا مي شود كه با تكبر با مردم رفتار كند و بدبين به علما و فقها و تابعين آنها گردد و به حكما و علما طعنه ها زند و غير خود و سرسپردگان به خود را اهل هلاك داند و چون دستش از علوم، تهي است علوم را خار طريق خواند و اهل آن را شيطان راه سلوك شمارد؛ با آنكه آنچه در مقام دعوي مقام خود گويد، اقتضاي خلاف اينها نمايد و هادي خلايق و مرشد گمراهان، بايد خود از مهلكات و موبقات مبرا باشد و از دنيا گذشته و محو جمال حق شده، بايد به بندگان خدا تكبر نكند و بدبين به آنها نباشد».(
۱)


امام و دفاع از تفكر صوفيه

عرفان به معني شناخت عام، شامل همه حوزه هاي معرفتي مي گردد اما به عنوان علم خاص، از فلسفه، فقه و كلام، به لحاظ موضوع و روش جداست. بنابراين زبان عرفاني از زبان ساير طوايف مجزاست. علم عرفان به مانند علوم رسمي حاصل كسب و مطالعه نيست؛ حاصل مكاشفات و مشاهدات اهل الله است. علوم عرفاني «وهبي» و «ارثي» است، نه كسبي و رسمي.
«علم در اصل لغت مخصوص به كليات است و معرفت، مخصوص به جزئيات و شخصيات. گويند عارف بالله كسي است كه حق را به مشاهده حضوريه بشناسد و عالم بالله كسي كه به براهين فلسفيه، علم به حق پيدا كند. بعضي گويند علم و عرفان از دو جهت تفاوت دارند؛ يكي از جهت متعلق و ديگر در معرفت سابقه فراموشي و نسيان مأخوذ است. پس چيزي را كه ابتدا ادراك به آن متعلق شد، گويند علم به او حاصل شد و چيزي را كه معلوم بوده و نسيان شد و ثانياً  مورد ادراك شد، گويند معرفت به آن حاصل شد و عارف را از آن جهت عارف گويند كه متذكر اكوان سالفه و نشات سابقه بر كون ملكي و نشآت طبيعي خود شود».(
۲)


عرفا در اثر رياضات شرعي و تفكر و تعمق در قرآن و كلمات نوراني ائمه دين(ع) و صافي ضمير،  معارفي از آسمان معنا بر قلبشان سرازير مي گردد و اخلاص، چشمه هايي از درون و زمين وجودشان بر سراسر قلبشان مي جوشاند، چنانچه در قرآن شريف بدان اشارت گرديده است. از نظر حضرت امام(ره) مكتب عرفاني و زبان عرفاني در مقايسه با ساير طوايف علمي،  نزديك ترين مكتب به قرآن و ائمه اطهار(ع) است. دلايل اين امر متعدد است:


۱- بهترين دليل بر گرايش عرفاني امام در مقايسه با ساير طوايف، آثار مكتوب ايشان است كه عمدتاً  در حوزه معارف، كتاب هايي عرفاني است و برخي از آنها مانند كتاب «مصباح الهدايه الي الخلافه و الولايه» به اعتراف اهل فن- نظير استاد سيد جلال آشتياني(ره)- در ميان تأليفات عرفاني بي نظير است.


۲- امام صراحتاً  در مواضع متعددي از مكتب عرفاني دفاع كرده اند. در ديوان شعري كه از امام راحل(ره) به چاپ رسيده است، ابيات زيادي وجود دارد كه عشق بر عقل ترجيح يافته و عقل و فلسفه مورد ذم واقع شده اند گرچه نقدهاي امام بر جهله صوفيه نيز قابل تأمل فراوان است.
در آثار مكتوب امام، صريحاً  تأييداتي در مكتب عرفاني يافت مي شود. چنانكه در تعليقه بر شرح فصوص، پس از بررسي «مسلك حكيم» و «ذوق عارف» مي فرمايند: «و ذكرنا سر الاختلاف بينها في بعض الرسائل الا ان مسلكهم ادق و احلي و لكن بشرط سلامه الفطره و عدم اعوجاج السليقه» .


۳- امام(ره) در مواضع گوناگوني ميان زبان عرفاني و زبان قرآن و روايات و ادعيه، مقايسه اي تطبيقي كرده اند و زبان عرفا را به پيروي از معارف آنان، نزديك ترين زبان و گاهي عين زبان بزرگان دين دانسته اند. امام(ره) در شرح مناجات شعبانيه مي فرمايند: «الهي اجعلني ممن ناديته فصعق لجلالك» اين صعق جلال چيست؟ اين غير از آن فناست كه آنها مي گويند. اين همان معناست كه آنها مي گويند. يك نفر آدم كه اطراف قضيه را توجه كرده، نمي تواند بگويد: علت و معلول است. ضيق تعبير است. خالق و مخلوق هم يك بيان روي مذاق عامه است. بهتر از اين تعبير است.
لكن «تجلي ربه للجبل» تجلي بهتر است، لكن باز هم نزديك تر به آن معنايي است كه هيچ نمي شود از آن تعبير كرد.»


در كتاب سرالصلاه هم كه مقايسه اي ميان زبان عرفاني و زبان روايات ائمه(ع) صورت گرفته است، امام اصطلاحات عرفاني را مطابق معاني مقصوده در روايات دانسته اند:

«تفكر كن در اين حديث شريف كه از حضرت صادق درباره قلب سليم وارد شده، ببين آيا غير از فناي ذاتي و ترك خودي و خوديت و انيت و انانيت كه در لسان اهل معرفت است، به چيز ديگر قابل حمل است؟ آيا مقصود از تجليات كه در دعاي عظيم الشأن«سمات » وارد است، غير از تجليات و مشاهدات در لسان آنهاست؟»


در كتاب مصباح الهدايه نيز در تأييد زبان عرفاني، به برادران ايماني توصيه مي كنند كه بدون اطلاع از اصطلاحات عرفاني، عقايد آنان را رمي  به بطلان نكنند و سپس مي فرمايند: «اگر نبود اينكه مي ترسم سخن به درازا بكشد و از منظور اصلي بيرون روم، آنقدر از گفتار آنان براي تو مي گفتم كه بر آنچه ادعا كرديم يقين كرده و به آنچه بر تو خوانديم، اطمينان حاصل كني».


امام و دفاع از اصطلاحات صوفيه

امام در هر رشته علمي كه وارد شده اند، تحت تأثير مكتب عرفاني بوده اند. به عبارت ديگر، شاكله تفكر امام را انديشه هاي عرفاني ساخته است و لذا منظر امام به جهان، به انسان، به علوم، به فقه، به اقتصاد، سياست و هنر، منظر عرفاني است. اين مسأله اگرچه با تصريحات امام و آثار به جا مانده از ايشان، مطلب روشني است و داراي ابهام نيست،  اما توجه به نوشته هاي امام، بهترين گواه بر اين مطلب است. اساساً  چون نگاه امام به انسان و جامعه و تاريخ و از جمله به سياست، نگاهي عرفاني بوده است، در وضع اصطلاحات نيز تحت تأثير مشرب عرفاني هستند.

 

در آثار امام خميني، گرايش به زبان تمثيلي به پيروي از مكتب عرفاني كه ايشان به آن معتقد بوده است، بسيار به چشم مي خورد. امام در ساختن تعابير و الفاظ، غالباً  به وجه تأويلي يا روح و حقيقت اشياء و انسان ها و وقايع توجه كرده اند و شايد بي وجه نباشد كه تركيبات و واژه هاي به كار رفته در مكتوبات امام(ره) را «استعارات تأويلي»بناميم.

 

برگرفته از وبلاگ سلطان علیشاهی ۲

 

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 6:38 | لینک ثابت |

فرا رسیدن اربعین سید و سالار شهیدان اباعبدالله الحسین (ع) را به محضر فرزند بزرگوارشان  حضرت بقیه الله (عج) و تمامی دلدادگان و دوستداران حضرتش ، تسلیت عرض می کنیم .

نوشته شده توسط فقیر ساعت 6:18 | لینک ثابت |

هرگاه معرفت حق پیدا شد هرچه خواهی بکن

عنوان اصلی : « اذا عرفت فاعمل ما شئت » چه معنی دارد ؟

معنی این حدیث آن است که هرگاه معرفت حق پیدا شد آنچه عمل نیک بخواهی از زیاد و کم بجای آور ؛ چنانکه در دنباله حدیث هم در بعضی جاها تصریح شده ، « من کثیر الخیر و قلیله » ،‌نه آنکه مراد آن باشد که آنچه بخواهی از نیک و بد و حلال و حرام بجای آور ؛ زیرا لازمه معرفت حق شدت مراقبت نسبت به احکام و دقت و عدم تخطی از وظائف است ؛ زیرا عارف ، حق را در همه جا حاضر و ناظر می داند و کسی که حق را در همه حال حاضر بداند برخلاف او رفتار نمی کند .
بشر تا موقعی که در این جهان زندگی می کند در دار تکلیف است و باید به وظائف مقرره رفتار کند که بعضی از مفسرین آیه شریفه « و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین » (۱) را همانطور که تذکر دادیم « حتی یاتیک الموت » تفسیر نموده اند ، بلکه اگر به معنی خود یقین هم بگیریم اشکالی پیدا نمی شود و غایت در مغیی داخل است ؛ زیرا هرچه کمال روحی بشر بیشتر و معرفت زیادتر شود علاقه به بندگی خدا و اطاعت اوامر بیشتر می شود . تا به جایی برسد که کلفت عبادت و تکلیف از بین برود و تبدیل به راحت شود و آن در هنگام پیدا شدن یقین است که در آن موقع از عبادت لذت می برد ؛ چنانکه بزرگان دین و ائمه هدات مهدیین (ع) از هیچ وظیفه خودداری نداشتند و در مقام عبادت از همه مراقب تر بودند و از عبادات لذت می بردند ، که فرمود : « قره عینی فی الصلوه » . (۲)
کسانی که مقید به احکام دین نیستند برخلاف دستور خدا و رسول (ص) رفتار نموده ایمان آنها ناقص است . و بعض قلندریه که مدعی وصول شده و می گویند تکلیف بر ما نیست ، خلاف عقل و شرع عمل می کنند و مقصودشان آزاد بودن در شهوات و لذات دنیویه است و خود عمل آنها تکذیب دعوی آنها می کند ؛ زیرا لازمه قرب و وصول ، مداومت بر عبادت و بندگی و مراقبت در حفظ وظایف عبودیت است ، نه آزاد گذاشتن نفس و توجه به لذات دنیویه .
و یکی از مزایای سلسله علیه نعمه اللهیه از سابق همانطور که مشروحا بیان کردیم تقید به آداب شریعت مطهره بوده و می باشد .
وظیفه ما فقرای نعمه اللهیه آن است که نوامیس مقدسه شریعت مطهره را حفظ نموده طبق دستور شرع مقدس رفتار نماییم که تکمیل باطن بدون حفظ ظواهر شرع ممکن نیست و اگر کوتاهی کنیم ، برخلاف رضای خدا و بزرگان دین رفتار نموده ایم و آنان را رنجانده ایم ؛ چنانکه در تفسیر آیه شریفه : « و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنون » (۳) از حضرت صادق (ع) در کافی (۴) روایت شده که فرمود : « ما لکم تسوئون رسول الله ؟ فقیل : کیف نسوئه ؟ اما تعلمون [ ان ] اعمالکم تعرض علیه فاذا رای معصیه فیها سائه ذلک فلا تسوئوا رسول الله و سروه » .
یعنی ، چرا شما با پیغمبر خدا بد می کنید ؟ عرض شد که : چگونه ما نسبت به او بد می کنیم ؟ فرمود : آیا نمی دانید که اعمال شما بر آن حضرت عرضه داشته می شود و هرگاه معصیتی در بین آنها ببیند رنجیده می شود . پس با پیغمبر خدا بدی مکنید بلکه او را از خود خوشنود کنید . و کلمه « و المومنون » که در آن آیه ذکر شده ، به علی و ائمه (ع) تفسیر شده است .

پاورقی :

۱. سوره حجر ، آیه ۹۹
۲. نور چشم من در نماز است .
۳. سوره توبه ، آیه ۱۰۵ : « عمل کنید که خداوند و پیغمبر او و مومنین آن را خواهند دید . »
۴. کتاب حجه ، باب عرض الاعمال علی النبی ، حدیث ۳

 

منبع :

رساله رفع شبهات / سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه

 

نوشته شده توسط فقیر ساعت 7:6 | لینک ثابت |

پديدارشناسي تصوف و تشيع

از ديدگاه امام خميني و ساير علماء اعلام 

 

علم مرتبه كشف و آگاهاندن است و عالم كسي است كه در مقام آگاهي و تعليم قرار دارد. علم از نعم خالق براي ماست كه در زندان طبيعت زنداني و در بند جهل خويشنيم. امّا به دل انديشه داريم كه جهل ما جهلي بسيط است و به ناداني خود اعتراف داريم. و وقتي بر سبيل و طريق آگاهي قرار گيريم و از تاريكي عالم طبع خارج و به روشنائي دار العلم وارد شويم، بر سبيل خضوع و فروتني قرار گيريم كه خداوند فرموده است: إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء (فاطر 28). هنگاميكه از اين گورستان خارج شويم به عالماني از اهل راز رسيم كه تعليمي به ما مهجوران دهند، كه به پدر ما آدم نيز آموخته شد، و وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها (بقره 31). اين عالم عارفي است كه طلب حقيقت كرده تا به درجة يقين رسيده است.

دست از طلب ندارم تاكام من برآيد
ياجان رسد به جانان يا جان زتن درآيد

كه فرمود: مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي.

اين عالم عارف صوفي صاف شده صفا يافته‌اي است كه صوف وجود خود را براي تعليم و آگاهي اسماء كل صاف كرده است و اين تصفيه همان تصوف و تزكيه است كه مقدم بر علم مي‌باشد. صوفي خود يك محقق عالم و عاشق از بند تقليد رسته‌اي است كه جوانب حقيقت بر او مكشوف مي‌گردد. صوفي كسي است كه ستون طريقت بر سقف شريعت مي‌زند تا به آسمان حقيقت برسد. براي صوفي، دين ابراز بندگي است نه ابزار زندگي. او بدنبال آفتابگردان است و نه آفتابه گردان. دين صوفي صافي طويه برتر از آنست كه سفره نانش را فراخي بخشد بلكه گوهرجانش را به آن فربهي مي‌بخشد و بيش از اداكردن خواهش تن حاجت دل را دوا مي‌كند.

اين علم است و او عالم، در تصوفش هم سخن از تسليم است و هم تعليم. هم از عشق است هم از زهد هم از توبه هم انابت، هم از محبت هم معرفت، هم درد هم رضاء. علم صوفي، فقط صحنه خواندن خدا نيست بلكه عرصه شناخت اوست. يك  ديالوگ و سخن دوسويه ميان او و خالقش هست. كه در اين ديالوگ هم شناخت هم پالايش روح هم انس و هم تقويت ايمان حاصل مي‌گردد و هم دل خرسند مي‌شود، و به تماميّت خويش در محضر تماميّت طلب ربوبي حاضر مي‌شود. صوفي عالم و عاشق، دست را كه نه سر راهم مي‌بازد و نه به اضطرار عاقلانه و مكلفانه كه به اختيار عاشقانه حق بين شود.

علامه سيدحيدرآملي عالم حقيقي را صوفي مي‌داند و مي‌فرمايد:  صوفي كسي است كه ظاهرش مخالف احكام شريعت نيست و باطنش در طلب حقيقت است. و يا درجاي ديگري گفته‌اند: تصوف، (علمي است) كه صاحب آن متخلق به اخلاق ربوبي و بكار بردن آداب شرعي و تمسك به سنت بهترين مخلوقات خدا يعني محمد(ص) است. در ادامه، نقل قولي از شبلي در تعريف مشخصات صوفيه دارند كه شنيدني است: صوفي ظاهرش با خلق و باطنش با حق و دلش با توحيد و فكرش عرشي، مرادش بالايي و آسماني وسِرّ درونش جاودانه ابدي است. صوفي ظاهرش مانند مسيح (ع) و باطنش مانند ابراهيم خليل (ع) و  همتش مانند موساي كليم (ع) و سرّ درونش مانند حبيب خداست، كلام و ذكرش خداست و دانشش براي خدا و توجهش بسوي خدا و شنيدنش از خدا و انس والفتش با خدا و منزلتش نزد خدا و توكلش بر خدا و زندگيش با خداست. صوفي كسي است كه ظاهرش از دنيا كوچ كرده و دلش به آخرت منتقل شده و سرّ درونش بر مولي و آقايش فرود آمده و با او سروكار پيدا كرده است. و در پايان صوفي عقلش روشن و دلش زيباتر از چلچراغ رخشان است.

بيهوده نيست كه فقهای بزرگوار ما الا و لابد بايد كه اذن اجتهادشان به سيد حيدر آملي و از گذر او به درياي بي‌كران عصمت معصومين عليهم السلام برسد همانند خود سيد حيدر از صوفيه اينگونه ذكر مي‌كنند. ابي عبدالله محمّد بن مكّي مشهور به شهيد اوّل رضوان الله عليه در كتاب الدّروس الشّرعية في فقه الامامية چاپ سنگي سنة 1269 هجري قمري در باب وقف صوفيه را اين چنين تعريف مي‌نمايد: «اَلصّوفيةِ اَلْمُشْتَغِلوُنَ بِالْعِبٰادَةِ اَلْمُعْرَضْوُنَ عَنِ الدُّنْيٰا». صوفيه كساني هستند كه به عبادت اشتغال دارند و از دنيا روي گردانند. شهيد اوّل يكي از شقوق مصارف وقف را به اين طايفه اختصاص مي‌دهد. همچنين در كتاب كشف الغطاء شيخ جعفر كبير كاشف الغطاء در كتاب وقف مي‌نويسد: «وَلَوْ وَقَفَ عَلَي الصّوفيّه و كٰانَ عارِفاً نَزَلَ عَلَي الْمُعْرِضينَ عَنِ الدُّنيٰا المَشغولينَ بالعِبٰادة» يعني اگر بر صوفيّه وقف كند و عارف پرهيزگار باشد بر كساني كه از دنيا اعراض نموده و به عبادت خدا مشغولند، اطلاق مي‌شود و فرود مي‌آيد.

در جلد دوم مجالس المؤمنين علّامة عاليقدر شيعه سيّد نورالله شوشتري آمده است كه خلقت عالم بعد از وجود انبياء و اولياء به خاطر صوفيان صفوت نشان بوده است و در اين كتاب به دلايل قويّه اثبات مي‌كند كه جميع مشايخ مشهور شيعه صوفي بوده‌اند و طريقة ايشان طريقة اهل بيت عليهم السّلام است. قاضي سيّد نورالله شوشتري، شهيد سنة 1019 هجري قمري، در كتاب مجالس المؤمنين،جلد دوّم،  1365، تهران، شرح مفصّلي در اين باب در فصول مختلف دارد و خلاصه‌اي از مقدمة مجلس ششم آن در صفحات 2-1 به اين شرح است: «در ذكر جمعي از صوفيّة صافي طويت كه نزد سالكان مسالك طريقت و مؤسسان قواعد شريعت و حقيقت مقصود از ايجاد عالم و اختراع بني آدم بعد از ايجاد جواهر زواهر انبياء و ائمة هدي عليهم صلوات الله الملك الاعلي وجود فايض الجود اين طايفة گرام و اصفياي عظام كثر الله بين الانام است كه به ميامين توفيق از ادني مراتب خاك به اعلي مدارج افلاك ترقّي نموده‌اند و از حضيض خمول بشريه به اوج قبول ملكيه ترقّي فرموده. از پرتو سراج وهّاج و عكس شعاع لمّاع – يَهْدِي الله لِنوُرِهِ مَنْ يَشٰاءُ (سورة نور، آية 35. هدايت كند به نور خودش هر كه را خواهد) – با ساكنان ملاء اعلي و مطمئنان عالم بالا در سلك انتظام منخرط (خراطي شده) گشته و به مرتبه‌اي رسيده كه عواقب امور قبل از ظهور مشاهده نموده‌اند و خواتيم اشياء پيش از بروز وجود مطالعه فرموده، دعايم (پايه‌هاي تخت و ستونهاي عمارت) دين و دولت به ميامين همّت ايشان قائم و قوايم (ستونها، پايه‌ها) ملك و ملّت به روابط وجود ايشان منتظم. پاكبازان بساط مردي و صدرنشينان صفّة دردمندي، بحرآشامان تشنه جگر، دست‌افشانان بي پا و سر، گمگشتگان جادة سلامت و منزويان كنج ملامت، زنده‌پيلان ژنده‌پوش و زنده‌دلان صاحب هوش، خرقه‌پوشان خانقاه قدس و باده‌نوشان بزمگاه انس، شاهان بي‌كلاه و اميران بي‌سپاه؛

 

قومي ملوك طبع كه از روي سلطنت

گوئي كز احترام سلاطين كشورند

شاهان دلق پوش كه گاه حمايتي

 

زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند

امروز از نعيم جهان چشم دوختند

فردا خود از كرشمه به فردوس ننگرند

منگر به چشم خوار در اين پا برهنگان

نزد خرد عزيزتر از ديدة سرند
آدم بهشت را به دو گنـدم اگر فروخت

حقّا كه اين گروه به يك جو نمي‌خرند

 

امـام خميني (ره) به عنوان جامع ترين رجل علمي حوزه علميه در دورة اخير و بعنوان يك فيلسوف و اهل عرفان كلامش براي بسياري از مدرسين و علماي فعلي نيز مورد توجه و تحقيق بوده است، در تقسيم بندي عالمان سخن محققانه‌اي دارد كه نظر و توجه خاصي را مي‌طلبد. ايشان ابتدا علما را به سه دسته تقسيم مي‌كنند:

يك قسم عالماني هستند كه علم آنان در رابطه با شناخت خداي تعالي و اوصاف جلال و جمال اوست، ولي نسبت به او امر حضرت حق تعالي علمي ندارند. اينان كساني هستند كه معرفت خداي تعالي بردلهاي آنان مستولي شده و غرق در مشاهده انوار جلال و كبرياء و تجليات جمال آن حضرت اند. اينان را فراغتي كه بتوانند به علم احكام بپردازند نيست و از علم احكـام بـه مقـدار ضـرورت خـودشان فرا مي‌گيرند و بقيه اوقات را به حضور و مشاهده مي‌گذرانند. اين طايفه را « عالم بالله و غير عالم بامرالله» مي‌خوانيم. قسم دوم: كساني هستندكه احكام الهي و اوامر و نواهي او را نيكوفرا گرفته اند و حلال و حرام شريعت و دقايق احكام آنرا دريافته اند، وليكن از اسرار جلال الهي و انوار جمال و تجليات اسماءوصفات بي اطلاعند. اين طايفه را«عالم بامرالله وغيرعالم بالله»مي ناميم. و قسم سوم: عالماني هستند كه از هر دو علم بهره مندند. اينان در مرز مشترك جهان معقول و عالم محسوس ( يا وجوب و امكان ) نشسته‌اند. گاهي با جذبة حبّ متوجه آن سوي مرز مي‌شوند ودر حضرت ربوبي به مشاهدة جمال و جلال مي‌پردازند، و گاهي با انگيزه شفقت و رحمت در اين سوي مرز با خلق خدا هستند و پيامهاي برون مرزي را در اختيار بندگان خدا قرار مي‌دهند. وقتي از محضر الهي باز گشته در ميان خلق خدا هستند. و وقتي با پروردگار خود به خلوت مي‌نشينند و به ياد او در خدمت او باشند، گوئي از همه جهان و جهانيان بريده اند و هيچ كسي ديگر را نمي‌شناسند و اين است راه مرسلين و صديقين. حديثي از پيامبر اسلام نقل شده است كه فرمود: « سائل العلماء و خالط الحكماء و جالس الكبراء» در اين روايت علما همان عالمان به احكام الهي هستند، ولي از معرفت الله تهي هستند. و اما حكيمان همان عالم بالله هستند كه از اوامر الهي و دقايق آن بي اطلاعند. و اما كبراء همان عالم بالله و عالم به امرالله اند. بايد با اين بندگان همنشين بود تا اثر قوي داشته باشد و خيردنيا و آخرت نصيب گردد.اينها به تعبير ايشان كاملترين انسانها مي‌باشند.»

براي هريك از اين سه گروه آيت‌الله خميني نشانه‌هائي قرار داده است: عالم بأمرالله ذكر لساني دارد ولي دلش از ياد خدا غافل است. ازخلق خدا مي‌ترسد ولي از پروردگار نمي‌ترسد. در ظاهر از مردم شرم و حيا مي‌كند ولي در باطن از خدا شرم ندارد. عالم بالله دل همراه زبانش به ياد خداست. هميشه خائف است از اينكه نااميد گردد. و حيا مي‌كند از خطوراتي كه چه بسا بردل او راه مي‌يابد. اما براي عالم كامل(بامرالله و بالله) نشانه‌هائي همچون: ذكر، خوف و حياء همچنين قرار گرفتن در ميان عالم  وجـوب و امكـان، بـي‌نيازي از علماي ديگـر و هماننـد خـورشيد شدن كه ديگران از او نور مي‌گيرند، وجود دارد.

عالم حقيقي دين همان انسان كامل است كه بدليل جامع و كامل بودنش برحقايق عالم  اجزاء آن را هم در خود دارد، چــون جهــان مقام شهادت است. (يعني آنچه بعنوان جهان مي‌شناسيم محل ظهور حق است). اما مقام عالم حقيقي كه ولايت است (بدليل خلافت الهيه) در غيب است و مثل نبوت نيست كه ظاهر باشد، و ولايت در مقام اخفاء باطن و حقيقت نبوت است به همين دليل است: وقتي نبوت پيامبر ص بصورت شريعت مطهر ظاهر شـــد «كه مثلاً نماز بخوانيد، روزه بگيريد»، همه اجراء مي‌كردند اما علّويت علي ع كه حقيقت معنوي اوست براي عام قابل پذيرش نبود. تمام توجه امام خميني به سوي چنين عالم حقيقي دين است و به عالم نمايان هشدار مي‌فرمايد: هان اي طالبان علوم و معارف، از خواب گران برخيزيد و بدانيد كه حجت خدا به شما تمامتراست و خداوند متعال از شما بيشتر بازخواست نمايد. واي به حال عالمي كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد. اگر خداي نخواسته كسي از طريق خلوص بركنارشد از علماء سوء است كه بدترين خلق الله هستند. درايــن حالت طبق حديث شريفه فاعمي الله علي هذاخبره و قطع من آثار العلما آثره: خداوند بصيرت و بينائي او را كور فرمايد و آثار او را از دفتر علماء محو فرمايد. در اين صورت است كه القائات الهي به القائات شيطاني مبدل مي‌شود. واين افراد به خيال خود براي نشر علم (البته با كمك شيطان) به پا مي‌خيزند كه هيچ بهره‌اي هم در آخرت ندارند. به همين جهت است است كه پيامبر اكرم ص فرمود: به تحقيق كه خداوند متعال اين دين را بدست كساني مي‌دهد كه خود هيچ بهره‌اي از آن ندارند. پس سزاوار نيست كه گوش به فريبكاريهاي عالم نمايان بدهيم و بايد دنبال راه خلاصي از آنها باشيم.

بعد امام خميني سفارش مي‌كنند: اي برادر عزيز مبادا كه فقط دنبال كلمات عالمان و عارفان بروي و گمان كني كه بهره اي از دين داري، بلكه بايد به خدمت ولييي از اولياء خدا كه منصب ارشاد داشته باشد و تو را به مقصد و مقصود آن بزرگان راهنمايي كند برسي. اينها همان عارفان و سالكان و شيعيان خاص علي ع هستند.

اينها عالي مقام و اولياء مهاجرالي الله هستند كه نظر به وحدت دارند و كثرتي را شهود نكنند. شيوه‌اي آنها هرچند والاتر از عقل است اما هرگز مخالفتي با عقل ندارد

در صفحة 135 كتاب آداب الصّلوة مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، مي‌نويسند: «در سلوك اين طريق روحاني و عروج اين معراج عرفاني تمسّك به مقام روحانيّت هاديان طرق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الي الله و عاكفان علي الله اند حتم و لازم است؛ و اگر كسي با قدم انانيّت خود بي تمسّك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طي كند، سلوك او الي الشّيطان و الهاوية است.»

          در كتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مي‌نويسند: «انسان بايد كوشش كند تا طبيب حاذق پيدا كند. چون طبيبي كامل يافت، در نسخه‌هاي او اگر چون و چرا كند و تسليم او نشود و با عقل خود بخواهد خود را علاج كند، چه بسا كه به هلاكت رسد. در سير ملكوتي، بايد انسان كوشش كند تا هادي طريق پيدا كند. و چون هادي را پيدا كرد بايد تسليم او شود و در سير و سلوك دنبال او رود و قدم را جاي قدم او گذارد... و اگر بخواهيم فلسفة احكام را با عقل ناقص خود دريابيم، از جادّة مستقيم منحرف مي‌شويم و به هلاكت دائم مي‌رسيم؛ مانند مريضي كه بخواهد از سرّ نسخة طبيب آگاه شود، و پس از آن دارو را بخورد، ناچار چنين مريضي روي سلامت نمي‌بيند. تا آمده است از سرّ نسخه آگاهي پيدا كند، وقت علاج گذشته، خود را به هلاكت كشانده. ما مريضان و گمراهان، بايد نسخه‌هاي سير ملكوتي و امراض قلبية خود را از راهنمايان طريق هدايت و اطباء نفوس و پزشكان ارواح دريافت كنيم و بي به كار بستن افكار ناقصه و آراء ضعيفة خود، به آنها عمل كنيم تا به مقصد كه رسيدن به سراير توحيد است برسيم.

       از اصول عرفان و تصوف علم حقيقي داشتن است. آن علمي لدني و نوري مي‌باشد كه از آدم تا خاتم و تا انقراض عالم استمرار داشته و سينه به سينه و يـداً بـه يـده منتقل مي‌شد. همانطور كه پيامبر اكرم ص مي‌فرمايد: لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيد: علم به درس خواندن نيست، بلكه علم نوري است كه خداوند در قلب كسي كه بخواهد قرار مي‌دهد.  پس اين علم با سواد بشر متفاوت است و در قلب پيامبر امي صلوات الله عليه و آله و سلّم بوده است.

نگار من كه به مكتب برفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

و به موجب حديث كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّين (من نبي بودم كه آدم بين آب و گل بود، بحارالأنوار     16     402    باب 12- نادر في اللطائف في فضل نبين...) اين علم اصالتاً نزد پيامبر ص بود و به عاريه نزد آدم ع. تا اينكه به انتصاب الهي و به طريق وصايت معنوي دست به دست از اوصياي آدم ع به پيامبر اكرم ص رسيد و از ايشان به باب مدينه علم الهي، علي ع و به جانشينان و مشايخ معصومش عليهم السلام. صوفيه (كه به تعبير علامه مجلسي اول و سيد حيدر آملي شيعة حقيقي هستند) از اين علم به ولايت تعبير كرده‌اند و آنرا باطن رسالت و جنبه الي الحقي و مقام معنوي و دعوت باطني و طريقت هر رسول دانسته‌اند. در مقابل جنبه الي الخلقي رسول ص كه مقام ابلاغ احكام شريعت و دعوت ظاهري است. ولايت چون جنبه معنوي وليّ و رسول است به اذن الهي است. بمصداق آيه:  إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً (بقره 30)  من هر دم بر روي زمين خليفه اي قرار مي‌دهم.

پس به هر دوري وليئي قائم است
آزمايش تا قيامت دائم است

بعد از پيامبر اكرم ص  علي (ع) به اذن الهي مظهر تام ولايت شد و اين رشته جريان يافت.

مهدي و هادي وي است اي راهجو   هم نهان و هم نشسته پيش رو

در ميان اصحاب ائمه فقهاي عظام مأمور به اخذ احكام شريعت از دين شده و آنرا ترويج نمودند و كساني هم از جنبه ولايتي و طريقتي مأمور به دعوت به تهذيب نفس و سلوك الي الله گرديدند كه مشايخ صوفيه يا عرفا باشند. طريقت مرتضوي كه جدا از شريعت محمدي ص هم نبود به عنوان يك طريق هدايت آشكار گرديد. تمامي مشايخ بزرگ صوفيه تحت هدايت و تربيت مستقيم و غيرمستقيم حضرت علي ع و ديگر ائمه اطهار ع بودند. مثلاً كميل و انتساب وي به حضرت علي ع، ابراهيم ادهم و انتسابش به حضرت سجاد ع يا حضرت محمدباقر ع، بايزيد بسطامي به حضرت صادق ع، شقيق بــلخي و بشــر حافي به حضرت كاظم ع (زمانيكه فقهائي همچون ابوحنيفه و مالك بن انس و امام شافعي شاگرد ايشان بودند) معروف كرخي به حضرت رضا ع و جنيد بغدادي به حجت بن الحسن ع در زماني كه نواب اربعه مأمور به ابلاغ احكام شريعت بودند. همين مشايخ هم كه خود از جانب امام معصوم ع مأذون به هدايت معنوي بودند كساني را خود بـه كمـال رسانيده و در سلسلة ارشاد و در امر هدايت گماردنـد به موجب آيه 7 سوره رعد كه مي‌فرمايــد: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد. تو منذر هستي و براي هر قومي هادي هست. بدين ترتيب رشته و سلسله تصوف جاري شد. و هيچ شيخي از پيش خود متاعي نداشته و هرچه دارد مستفيض از مقام ولايت كليه مي‌باشد كه پس از بيعت ولويّه (يا همان بيعت ايماني) با شيخ كامل و طي مراتب سلوك به او عنايت مي‌شود. (اين بيعت همان بيعتي است كه با علي (ع) در غديرخم بسته شد و در سوره فتح به اين بيعت با پيامبر اكرم هم اشاره دارد. آيات زير در اين ارتباط هستند: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة (توبه 111)، إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً (فتح 12)، لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً (فتح 18)، يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ بَيْنَ أَيْديهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ في‏ مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم(سوره ممتحنه 10).

اساساً اصطلاح سلسله كه دلالت بر تسلسل زنجيروار و معنعن اجازات و وصايت معنوي لاحق از سابق دارد، از زمان حضرت علي ع رايج شد. (هرچند در زمان تمام انبياء سلسله بوده ولي چون آن زمان نبوت ظاهر بود ولايت در خفاء قرار داشت، عدة زيادي توجه به اين سلسله نداشتند.) كسي اجازه هدايت معنوي و ارشاد دارد كه بايد ماذون و متصل به ولي باشد. متأسفانه در طول تاريخ مي‌بينيم كه بدليل سلطه سلاطين متعصب در عالم اسلام يكسري انشعابات و افتراقاتي بوجود آمد و  لذا اهميت اجازات روايت و هدايت در ميان مردم كم شد.

پس صوفي حقيقي به پيروي از شيعه حقيقي مقام ولوي و دست خود را به ذيل دامان علي ع مي‌رساند. كه اين انتخاب حكايت از حقيقت مهمي‌است كه تصوف و تشيع دو نام هستند بر حقيقتي واحد. براي نشان دادن اين وحدت (تشيع و تصوف) براساس يك روش پديدار شناسانه فلسفي بايد به سرآغاز هر دو (شيعه و صوفي) يعني باطنشان توجه كنيم و سپس ظهورات اين باطن در تاريخ ظاهري را نشان دهيم:

الف: در پديدار شناسي تصوف از همين انتساب فوق و سلسله حقه صوفيه برمي‌آيد كه اصل تصوف قبول ولايت علي ع است. همانگـونـه كـه علامـه طباطبائي عليه الرحمه مي‌فرمايد: اصولاً دسته‌هاي تصوف از 25 دسته تجاوز نمي‌كند و تمام اين سلسله ها قطعاً منتهي به حضرت علي ع مي‌گردد. در عالم تصوف از اصول بديهي است كه مشايخ تصوف و عرفان رشته اجازه خود را در امر طريقت به آن حضرت و از ايشان به پيامبر مي‌رسانند.

ب : در پديدار شناسي تشيع برخلاف اهل سنت، دين صرف شريعت و سنت و مقام تنزيل كتاب نيست كه پس از پيامبر كافي باشد بلكه بموجب حديث ثقلين عترت ائمه و اولياء الهي عليهم السلامند نيز بايد همراه كتاب باشند و آنرا به نطق درآورند. و اين مقام تاويل همان قرآن ناطق است كه پس از پيامبر به علي ع و اوصيائش عليهم السلام (طبق حديث غدير و دار) رسيد. پس مي‌بينيم اصل امامت و ولايت همان اصل تشيع شيعه است كه اصل عرفاني و صوفيانه مي‌باشد.اين اصل كلامي و فقهي نيست. چونكه معناي فقهي آن بيشتر رياست  و رهبري است و جنبه حكومتي دارد.

اكنون سيري در آثار مرحومين مجلسيين اعلي الله مقامهما مي‌كنيم تا اين تحليل پديدارشناسي متيقن گردد. مرحوم ملا محمد تقي مجلسي در رسالة تشويق السّالكين انتشارات نور فاطمه، چاپ سوّم، 1375 در اثبات تصوّف و عرفان در صفحة 5 چنين آغاز سخن مي‌كنند: «و اقرب طرق به معرفت الله طريقة حقّة رضوية ذهبية (پاك و خالص) معروفية مرتضوي است كه طريق تصوّف و حقيقتش نيز خوانند و آن عبارت است از تحصيل قرب معرفت ربّ العالمين به طريق زهد و رياضت و انقطاع از خلق و مواظبت بر طاعت و عبادت. اكنون جمعي پيدا شده‌اند كه ايشان را از شريعت خبري و از طريقت اثري، نه و انكار اين طريقة حقّه مي‌نمايند، بنا بر قلّت تدبّر در آيات و اخبار ائمة اطهار عليهم السّلام و به متابعت نفس غدّار كه ثمرة او حسد و عناد و تعصّب است، اگر چه مشهور است:

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد            رونق بازار آفتاب نكاهد

امّا چون انكار ايشان سبب محروميّت بعضي از عوام بود از اين نعمت عظمي، لهذا بعضي از احبّاء از اين فقير، محمّد تقي التماس نمودند كه رسالة مختصري در حقيقت اين طريقه نوشته شود تا شيعيان اميرالمؤمنينu از اين سعادت بي‌نصيب نباشند. پس ايجاباً لسؤالهم با آنكه كتاب مبسوطي موسوم به مستند السّالكين در اين باب نوشته شده، مجملي از هر باب در اين رساله مذكور مي‌گردد و بالله التّوفيق. امّا زبده و خلاصة بَراياء كه انبياءاند، همه اين طريق را داشتند». و در صفحة 8 چنين مي‌نويسند: «و همچنين هر يك از ائمه عليهم السّلام اين طريق را داشته‌اند، چنانچه احوال و سير ايشان در كتب اخبار مذكور است و همچنين اصحاب صُفّه كه فرقة اوّل درويشانند اين مسلك را داشته‌اند، مثل سلمان و اباذر و عمّار و غيرهم». و در صفحة 9 مي‌نويسند: «و بالجمله اصحاب صُفّه محتاج به بيان نيست و هر يك از ايشان را صفي مي‌گفتند، يعني منسوب به صُفّه، تا به كثرت استعمال صاد را اشباع و فاء را مخفّف ساخته‌اند صوفي شد». در صفحة 10 مي‌نويسند: «و همچنين اكابر علماي شيعه از متقدمين و متأخرين جمعي كه واقف بوده‌اند بر طريقة اهل بيت و تتبّع ايشان بيشتر بوده از علماي اين زمان همه اين مسلك را داشته‌اند و در اين فن تصنيفات نموده‌اند». و از قول اميرنورالله (شوشتري) مي‌نويسند: «تصوّف طريقة شيعه است بلكه عين تشيّع است و به تفصيل بيان مي‌كنند كه از علماي شيعه هيچ كس منكر اين طريقه نبوده‌اند و بلكه همه صوفي بوده‌اند يا معتقد به صوفيان (صفحة 14)». و سپس نتيجه‌گيري مي‌كنند: «پس غرض از اين همه تطويل آن است كه معلوم شود اكابر علماي شيعه در هر عصري معتقد اين طايفه بودند و با وجود كمال و تبحّري كه در علم اصول و فروع اسلام داشته‌اند و با كمال تقدّس ذات». و در صفحة 11 و 12 مي‌نويسند: «و همچنين سيّد حيدر آملي صاحب تفسير بحرالابحار كتابي به قرب هفتاد هزار بيت از دلايل و احاديث اهل بيت عليهم السّلام تصنيف نموده در بيان آنكه شيعه‌اي كه صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي كه شيعه نباشد صوفي نيست. و در سبب تصنيف كتاب گفته كه «چون ديدم منازعه در ميان جهّال طالبان علم شيعه و ناقصان صوفيّه هست اين كتاب را نوشتم تا بدانند تصوّف طريقة مرتضوي است و تصوّف و تشيّع يك معني دارد و اين مخالفت از عين ناداني و نقصان عقل طرفين است.» ملاّ محمّد باقر مجلسي رحمت الله عليه در صفحة 29 همين كتاب در جواب مرحوم ملاّ خليل قزويني در پاسخ سؤال از تصوّف چنين مي‌نويسند: «و امّا مسئلة سيّم كه از حقيقت و بطلان طريقة صوفيّه سؤال كرده بودند. بايد دانست كه راه دين يكي است، و حق تعالي يك پيغمبر فرستاده و يك شريعت قرار داده، وليكن مردم در مراتب عمل و تقوي مختلف مي‌باشند، و جمعي از مسلمانان كه عمل را به ظواهر شرع شريف نبوي (ص) كنند و به سنن و مستحبّات عمل نمايند و ترك مكروهات و مشتهيّات كنند و متوجّه امور دنيا نگردند و پيوسته اوقات خود را صرف عبادات و طاعات كنند و از اكثر خلق كه معاشرت ايشان موجب تضييع عمر است كناره جويند، ايشان را مؤمن زاهد متّقي مي‌گويند و مسمّي به صوفيّه ساخته‌اند. ... اين جماعت زبدة مردمند.» مرحوم مجلسي اوّل در صفحات 20-18 مي‌نويسند: «پس اگر جمعي از نادانان كه در ميان عوام خود را به طالب علم شهرت داده‌اند مذمّت اين طريقه مي‌نمايند، معلوم است كه از كمال ناداني يا محض حسد و اغراض فاسدة نفساني خواهد بود و عاقل بايد كه فريب اين شياطين انس را نخورد و از اين سعادت عظمي كه مقصد اقصي و طريقة انبياء و ائمة هدي و شيوة اولياء و مردان راه خداست محروم نماند. هرچند اين كاري است دشوار و شربتي است بر اكثر طبايع ناگوار و جهاد اكبر و ميدان ترك سر است و موقوف بر همّتي عالي است و تأييد ازلي. ... و حاصل سخن آن كه بداني كه اصل تصوّف صافي نمودن باطن است از زنگ ماسوي و متخلّق شدن به اخلاق الله و تحصيل كمالات روحاني و رسيدن به مقام قرب و معرفت عياني، نه چنان كه نادانان گمان مي‌برند كه تصوّف محض لهو ولعب است، بيهوده يا دكّاني است در بازار هوي به زرق و ريا چيده، و طريقت مخالف شريعت مصطفوي (ص) و مباين طريقت مرتضويu كه كَلّا اِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجوُبوُنَ. بلكه از مشايخ اين طايفه كساني بوده‌اند كه از علوم ظاهري نيز هر يك سرآمد زمان خود بودند چنان كه از تصانيف ايشان معلوم است مثل مولاناي رومي و شيخ علاءالدّولة سمناني و شيخ شهاب‌الدّين سهروردي صاحب حكمت اشراق و شيخ محيي‌الدّين عربي صاحب فتوحات و شيخ عبدالرزّاق كاشاني صاحب تأويلات و شيخ ابوحامد غزّالي و شيخ روزبهان صاحب تفسير عَرايس و شيخ عطّار و غيرهم. همه اتّفاق دارند كه علم شريعت به قدر واجب شرط اوّل راه است و كمال در علم شريعت، شرط كاملان اين راه است. چون تواند بود كه كاملان اين طريقه كه در علم ظاهر و باطن يگانه بوده‌اند يا آن كه مكروهات و بلكه بعضي از مباحات را بر خود حرام داشته‌اند و احتراز مي‌نمايند، راضي به خلاف شريعت مطهره شده، مرتكب حرام شوند، پس آنچه بعضي از جهّال بعضي از افعال جزئيّه و فرعيّة اين جماعت را اعتراض مي‌كنند عين خطا خواهد بود.»

ديگر شبهه‌اي نمانده است كه عالم ديني مرادف عارف و صوفي دين است. عالم ديني رازداني باخبر از عالم غيب است، يعني ديندار حقيقي عصر خود و آگاه به راه و صراط مستقيم دين كه فهم او در جغرافياي معرفتي ما نمي‌گنجد. او همت گمارنده بر ابداع و هدايت و روشنگري و معتقد به كارسازي دين در تمام اعصار بخصوص عصر حاضر است. عالم و عارف ديني محقق دردمند و فكور و دلير و از بند رسته‌اي است كه به آفات و بيماريهاي جامعة غيرديني كه به ظاهر ديني است حساس است، و در پي بيان و علاج دليرانه و طبيبانه آنهاست. او علي الاصول يك احياگر است كه هم به جوانب مغفول دين مي‌پردازد و آنها را از فراموش شدگي بيرون مي‌آورد و هم به نو فهمي آن همّت مي‌گمارد و تفكر و تذكر ديني را سنت خود مي‌كند.

پس عالمان و عارفان و صوفيان دين محمد صل الله عليه و آله و سلم را گرامي بداريم و به جاي معارضه، با آنها ملاطفت كنيم. نيازهاي خود و جريان سريع رودخانه معرفت را فراموش نكنيم. از شناگر دين شنا بياموزيم و شنوا شويم و از حضرت ربّ فهم و دليري و هدايت طلب كنيم، و خود را براي تربيت بدو بسپاريم. آري ايشان همان مربيان الهي هستند كه بند ارتزاق مادي از ناف دين را بريده‌اند كه اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (يس 21).

نوشته شده توسط فقیر ساعت 6:32 | لینک ثابت |

اقطاب سلسله نعمت اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی

به توضیحات پاورقی توجه فرمایید

حضرت رسول محمد مصطفی (ص)
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)
حضرت امام حسن مجتبی (ع)
حضرت امام حسین سیدالشهداء (ع)
حضرت امام سجاد (ع)
حضرت امام محمد باقر (ع)
حضرت امام جعفر صادق (ع)
حضرت امام موسی کاظم (ع)
حضرت امام علی بن موسی الرضا (ع)
حضرت امام محمد تقی (ع)
حضرت امام هادی (ع)
حضرت امام حسن عسگری (ع)
حضرت حجه بن الحسن (عج)
جناب شیخ معروف کرخی (۱)
جناب شیخ سری سقطی (۱)
اول الاقطاب فی الغیبه شیخ جنید بغدادی (طاب ثراه) (۱)
قطب دوم شیخ ابوعلی رودباری
(طاب ثراه
)
قطب سوم شیخ ابوعلی کاتب
(طاب ثراه
)
قطب چهارم شیخ ابوعمران المغربی
(طاب ثراه
)
قطب پنجم شیخ ابوالقاسم گورکانی
(طاب ثراه
)
قطب ششم شیخ ابوبکر طوسی
(طاب ثراه
)
قطب هفتم شیخ احمد غزالی
(طاب ثراه
)
قطب هشتم شیخ ابوالفضل بغدادی
(طاب ثراه
)
قطب نهم شیخ ابوالبرکات
(طاب ثراه
)
قطب دهم شیخ ابومسعود اندلسی
(طاب ثراه
)
قطب یازدهم شیخ ابومدین
(طاب ثراه
)
قطب دوازدهم شیخ ابوالفتوح
(طاب ثراه
)
قطب سیزدهم شیخ کمال الدین کوفی
(طاب ثراه
)
قطب چهاردهم شیخ صالح بربری
(طاب ثراه
)
قطب پانزدهم شیخ عبدالله یافعی
(طاب ثراه
)
قطب شانزدهم شاه سید نعمت الله ولی
(طاب ثراه) (۲
)
قطب هفدهم شاه برهان الدین خلیل الله
(طاب ثراه
) (۳)
قطب هجدهم شاه حبیب الدین محب الله اول
(طاب ثراه
)
قطب نوزدهم میر کمال الدین عطیه الله اول
(طاب ثراه
)
قطب بیستم میر شاه برهان الدین خلیل الله دوم
(طاب ثراه
)
قطب بیست و یکم میر شاه شمس الدین محمد اول
(طاب ثراه
)
قطب بیست و دوم میر شاه حبیب الدین محب الله دوم
(طاب ثراه
)
قطب بیست و سوم میر شاه شمس الدین محمد دوم
(طاب ثراه
)
قطب بیست و چهارم میر شاه کمال الدین عطیه الله دوم
(طاب ثراه
)
قطب بیست و پنجم میر شاه شمس الدین محمد سوم
(طاب ثراه
)
قطب بیست و ششم جناب شیخ محمود دکنی
(طاب ثراه
)
قطب بیست و هفتم شیخ شمس الدین دکنی
(طاب ثراه
)
قطب بیست و هشتم جناب رضاعلیشاه دکنی
(طاب ثراه
)
شیخ المشایخ اول جناب سید معصومعلیشاه
دکنی (طاب ثراه) (۴
)
شیخ المشایخ دوم نورعلیشاه اول
(طاب ثراه) (۵
)
قطب بیست و نهم جناب حسینعلیشاه اصفهانی
(طاب ثراه) (۶
)
قطب سی ام مجذوبعلیشاه همدانی
(طاب ثراه
)
قطب سی و یکم جناب مستعلیشاه
(طاب ثراه
)
قطب سی و دوم رحمتعلیشاه شیرازی
(طاب ثراه
)
قطب سی و سوم سعادتعلیشاه اصفهانی
(طاب ثراه
)
قطب سی و چهارم جناب سلطانعلیشاه گنابادی
(طاب ثراه
)
قطب سی و پنجم حاج ملاعلی نورعلیشاه ثانی
(طاب ثراه
)
قطب سی و ششم حاج شیخ محمدحسن صالحعلیشاه
(طاب ثراه
)
قطب سی و هفتم حاج سلطانحسین تابنده رضاعلیشاه ثانی
(طاب ثراه
)
قطب سی و هشتم حاج علی تابنده محبوبعلیشاه
(طاب ثراه
)
قطب سی و نهم حاج دکتر نور علی تابنده مجذوبعلیشاه
(ارواحنا فداه)


پاورقی :

(۱) شیخ معروف کرخی ، شیخ سری سقطی ، شیخ جنید بغدادی : شیخ معروف کرخی به دست امام رضا تربیت شد و دو یا سه سال قبل از شهادت آن حضرت در بغداد از دنیا رفت . جانشین آن جناب شیخ سری سقطی و جانشین وی شیخ جنید بغدادی بودند که ارادت به ائمه زمان خود حضرت جواد و حضرت هادی و حضرت امام حسن عسکری (ع) و حضرت حجت (عج) داشتند و از آن بزرگواران مجاز بودند . فقط تربیت سری توسط معروف کرخی و تربیت جنید توسط سری بود ، ولی همه ایشان افتخار پیروی و انتساب به ائمه زمان خود را داشتند . بدین قرار انتساب سلسله معروفیه از طریق شیخ معروف کرخی به امام رضا (ع) انتساب تربیتی است نه خلافت و جانشینی امام (ع) .
(
۲) شاه نعمت الله ولی : ایشان در مذهب تشیع بسیار متعصب بودند و به اقتضای زمان ( در حالی که مذهب تسنن غلبه داشت ) تقیه را کنار نهاده و به پیروانشان دستور دادند به نشانه شیعه اثنی عشری بودن ، کلاه دوازده ترک برسر نهند و در رونق مذهب تشیع کوشیدند
.
(۳) برهان الدین خلیل الله فرزند و جانشین شاه نعمت الله ولی ( متولد ۷۷۵ هجری در کهبنان کرمان ) ، به خواهش احمدشاه بهمنی پس از رحلت پدر به هندوستان مهاجرت کرد . بدین ترتیب سلسله نعمت اللهیه که به ام السلاسل هم مشهور است در هندوستان جریان یافت و دوازده تن از اقطاب سلسله که نه نفر اول ایشان از احفاد حضرت شاه نعمت الله ولی بودند ، در هندوستان ساکن شده و منشاء ترویج عرفان و مذهب تشیع در آنجا گردیدند .
(
۴) معصومعلیشاه دکنی شیخ المشایخ جناب رضاعلیشاه دکنی بودند که توسط ایشان برای تجدید طریقت و ترویج سلسله نعمت اللهیه در سال ۱۱۹۴ هجری مقارن حکومت کریم خان زند به ایران فرستاده شدند و به دلیل بعد مسافت اجازه تعیین جانشین برای شخص خود را داشتند
.
(
۵) نورعلیشاه اصفهانی جانشین جناب معصومعلیشاه بودند و اجازه تعیین جانشین را برای شخص خود داشتند
.
(
۶) حسینعلیشاه اصفهانی ابتدا جانشین نورعلیشاه اصفهانی شدند . بعدا در هنگام حیات قطب سلسله جناب رضاعلیشاه دکنی توسط خود ایشان به جانشینی تعیین شده ، بعد از رحلت آن جناب به مقام قطبیت رسیدند .

منبع : سایت soltanalishahi.blogspot.com

نوشته شده توسط فقیر ساعت 11:9 | لینک ثابت |
شاه نعمت الله ولی :

بر مرقد شاه نعمت الله ولی                       ديدم که نوشته اند با خط جلی
کاين پيکر خفته اندرين خاک عزيز             شاهی است ولی گدای درگاه علی

نام وی نور الدین ( امیر نور الدین ) و زادگاهش حلب (ولادت او را برخی در شهر حلب عنوان کرده اند و عده ای از مورخین نیز ایشان را متولد کوه بنان در کرمان میدانند)است . دوره کودکی را در روستای کوهبنان از توابع کرمان گذرانده و در دوران جوانی به پرورش روح و کسب علوم پرداخت .

 افراد بسیاری در نزد او به تحصیل علوم و معارف صوفیه پرداختند واز محضر ایشان کسب فیض نمودند.

مرگ این عارف بزرگ در 834 هجری قمری اتفاق افتاده است . مزار شاه نعمت الله که به آستانه ماهان نیز شهرت دارد .

از اشعار وی:

ما خاک را به نظر کیمیا کنیم******************** صد درد را بگوشهٔ چشمی دوا کنیم

نوشته شده توسط فقیر ساعت 19:17 | لینک ثابت |

سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی :

اگر هشت بهشت را ، در کلبه ما گشایند و ولایت هر دو سرای به اقطاع به ما دهند ، هنوز بدان یک آه که در سحرگاه بر یاد شوق او ، از میان جان ما برآید ، ندهیم ، بلکه یک نفس که بدرد او برآریم ، با ملک هجده هزار عالم برابر نکنیم .

نوشته شده توسط فقیر ساعت 16:45 | لینک ثابت |
 
business articles